متأسفانه علاوه بر مخالفت های نخستین که در قبال عملکرد ایشان، در لبنان و
بعضی محافل متحجر حوزه های نجف و قم بوجود آمد، در برهه ای از زمان نیز
انتقادهای تند و غیرمشروعی از بعضی اقدامات ایشان، مانند دیدار با «شاه»
مقبور مطرح شد و تا مرحله اتهام «خیانت!» پیش رفت.. اگر کسی امام موسی صدر
را نمی شناخت، این اتهامات می توانست در ایجاد شک و تردید در روش و عملکرد
ایشان بوجود آورد...
و متأسفانه چند نفر از این دوستان که خود را وابسته به «امام خمینی»
می دانستند، و با پوشش «دفاع از اهداف امام» به هجمه و حملۀ ناجوانمردانه
پرداختند و حتی ایشان را عامل «امپریالیسم» و «صهیونیسم» نامیدند!!... و با
استناد به همین اتهامات دوستان ایرانی!، بعدها سرهنگ قذافی جنایتکار،
ایشان را عامل و مزدور شاه ایران و «نماینده ساواک!» در لبنان و جهان عرب
نامید!
البته ما فکر می کردیم که عدم صحت این اتهامات، با گذشت زمان، برای همگان
روشن شده است، اما متأسفانه، در همین ماه گذشته مورخ محترمی که از دوستان
قدیمی است، مطالبی در مقاله ای مطرح ساخته که دور از حق و عدل و انصاف است.
برای روشن شدن امور و توضیح حقایق، نخست سطوری از آن مقاله را نقل
می کنیم:
«... نگرانی و ناراحتی فرزندان انقلاب و مبارزان اسلامی از آقا موسی صدر،
نه برای این بود که نامبرده امام را به عنوان مرجع اعلام نکرده است، بلکه
به ارتباط آشکار و پنهان او با رژیم شاه و دیگر رژیم های ضد مردمی و دست
نشانده در منطقه مربوط بود؛ چنان که هر روحانی دیگری روی هر انگیزه و
بهانه ای با رژیم شاه در ارتباط بود از نظر ملت ایران به ویژه مبارزان و
مجاهدان راه خدا مردود شمرده می شد؛ مانند آقای شریعتمداری که چون با
مقامات دولتی با دستاویز وساطت برای جان انسان ها روابطی به مراتب کمرنگ تر
از روابط آقا موسی صدر داشت، از نظر ملت ایران زیر سؤال بود و همچنین آقای
خویی با آن مقام والای روحانی و علمی، آن گاه که با فرح پهلوی دیدار کرد
از نظر ملت مبارز ایران زیر سؤال رفت.
.. آقا صادق ـ طباطبائی ـ ارتباط آقا موسی صدر با رژیم فاسد پهلوی و
دیدار او با شاه را چنین توجیه می کند که بنا به پیشنهاد آیات شهید مطهری،
بهشتی و... برای نجات جان چند تن از سران نفاق مانند حنیف نژاد بوده است!!
این نکته را نمی توان نادیده گرفت که مردان مبارز و انقلابی معمولاً از
کسانی می خواستند که برای نجات یک زندانی در پیشگاه ملوکانه وساطت کنند که
می دانستند با دربار و درباریان در ارتباط هستند لذا از رابطه آنها با رژیم
حاکم دست کم در مواردی که امکان داشت تا به نفع مبارزان کاری صورت دهند،
استفاده می کردند... ارتباط آقای سید موسی صدر با رژیم شاه تنها به دیدار
او با شاه محدود نمی شد؛ او در لبنان و ایران با مقامات دولتی و درباری
ارتباط هایی داشت و حتی یک بار ملکه پهلوی (مادر شاه) ـ بنا بر گفته برخی
از ایرانی ها ـ شبی در لبنان میهمان آقای موسی صدر بود و روابط نزدیک او با
دیکتاتورها و ارتجاع منطقه مایه بدبینی و ذهنیت منفی آزادی خواهان منطقه
شده بود.» (فصلنامه 15 خرداد، دوره سوم، سال هشتم، شماره 28، تابستان 1390،
چاپ تهران، ص 190 و 191)
در توضیح امر و پاسخ به اتهامات، نخست جملاتی از امام خمینی را درباره امام موسی صدر و خدمات وی نقل می کنیم:
الف : امام خمینی(ره) در دیدارهای متعدد خود با خانواده امام موسی صدر،
جمعی از اعضاء جنبش امل، کادر رهبری سازمان امل، کودکان لبنانی و
مناسبت های دیگر امام موسی صدر را «فرزندی از فرزندان» خود می نامند و در
موردی می گویند: «.. آقای صدر را که من سال های طولانی دیده ام، بلکه باید
بگویم من بزرگ کرده ام ایشان را، من فضائلشان را می دانم و خدمت هایی که
بعد از آنکه به لبنان رفته اند و کرده اند، آن را هم من می دانم و... . (به
کتاب یادنامه امام موسی صدر، بخش: دیدگاه های امام خمینی(ره) درباره امام
موسی صدر، ص 51 تا 59 مراجعه شود).
ب : آیت الله خوئی(ره) در رابطه با به حضور پذیرفتن فرح دیبا ـ همسر شاه ـ
در نامه ای به یکی از مراجع قم، ضمن ردّ اتهام پذیرفتن هدیه و یا اهداء یک
انگشتری برای شاه!، درباره اصل موضوع چنین می نویسند:
«... فرح اینجا آمد و من رفتار غلط و ظالمانه شاه را به عنوان اعتراض با
او مطرح کردم و او هم ناراحت شد و خیلی زود از منزل ما بیرون رفت...».
ج : باز در مورد دیدار فرح از آیت الله خوئی ـ در نجف اشرف ـ آیت الله
شیخ محمد قوچانی، یکی از اصحاب بیت امام در نجف، در خاطرات خود می گوید که
حکام بعثی عراق از او به گرمی استقبال کردند و مراسمی را برگزار نمودند و
ترتیب سفر او به نجف و دیدار با آیت الله خوئی را برنامه ریزی کردند... و
پس از سفر فرح به نجف، در دیدار با آیت الله خوئی، ایشان می گویند که «به
شاه بگوید که دست از خونریزی بردارد و جوانان مردم را به قتل نرساند» و سپس
توضیح می دهد که این امر موجب ناراحتی مبارزین گردید و حرف و حدیث زیاد شد
و خبر در پاریس به امام رسید و معظم له پیام دادند که: «... من صحبت کردن
درباره قضیه ملاقات آیت الله خوئی با فرح را حرام می کنم. درباره این موضوع
هیچ کس حق ندارد حرف بزند. پس مسئله را دفن و زیر خاکش کنید...» (خاطرات
سال های نجف، ج 1، چاپ تهران، 1389، ص 195، تدوین گروه تاریخ ، مؤسسه تنظیم
و نشر آثار امام خمینی).
د : در مورد ملاقات امام موسی صدر با شاه که مورد اعتراض مخالفان ایشان
است، باید توجه داشت که ایشان در آن سفر، قصد ملاقات با شاه را نداشت، چرا
که در سفر و ملاقات قبلی گویا شاه وعده ای داده بود که به ساختن بیمارستان
شیعیان در لبنان کمک کند و بعد «سرهنگ قدر» سفیر شاه در لبنان، این کمک
مالی را مشروط به ذکر نام شاه در بالای کتیبۀ بیمارستان کرده بود و امام
موسی صدر هم این شرط را رد کرده و کمک را نپذیرفته بود و به همین دلیل
تمایلی به دیدار نداشت..
اما اصرار بعضی از بزرگان، مانند شهید مطهری، شهید دکتر بهشتی برای
ملاقات با شاه، در راستای نجات جوانانی بود که به خاطر اسلام خواهی به
اعدام محکوم شده بودند و ایشان هم سرانجام آن را پذیرفت..
شادروان علی حجتی کرمانی در خاطرات خود درباره علل مطرح شدن ضرورت این
ملاقات که با حضور اینجانب در منزل آیت الله شریعتمداری، توسط شهید مطهری
مطرح شد، چنین می نویسد:
«... من یادم هست و خودم حضور داشتم. آقای خسروشاهی هم بودند که مرحوم
شهید مطهری به یکی از مراجع آن زمان گفت که آقا!، آقای آقا موسی صدر چند
روز دیگر وارد ایران می شود آیا نمی خواهید ایشان را پیش یکی از مقامات
بفرستید که این بچه های مردم را نکشند؟ و آن مرجع در پاسخ به شهید مطهری
گفت: «اجازه بدهید ایشان بیاید و ببینیم چه کار می شود کرد؟».
مرحوم حجتی سپس اضافه می کند: «.. یادم هست در منزل شهید بهشتی بودیم،
تعدادی از دوستان بودند. آقای عبدالمجید معادی خواه هم حضور داشتند و شهید
بهشتی به امام موسی صدر اصرار می کردند که شما در این زمینه یک ملاقاتی با
شاه بکنید بلکه بتوانید جلوی ریختن خون این بچه ها را بگیرید. و اصرار
می کردند که این ملاقات انجام بگیرد.» (یادنامه امام موسی صدر، خاطرات علی
حجتی کرمانی، صفحه 385، چاپ تهران، 1387، مؤسسه فرهنگی ـ تحقیقاتی امام
موسی صدر) البته خاطرات بنده هم درباره این موضوع در صفحه 488 همان کتاب:
«یادنامه امام موسی صدر» که در دو جلد و 932 صفحه چاپ شده، آمده است... و
اتفاقاً هر دو خاطره در سال 1374، توسط جناب آقای مهندس محسن کمالیان ثبت و
ضبط شده و سپس در کتاب فوق به تفصیل نقل شده است.
هـ : اصولاً ملاقات مراجع عظام و علماء کرام با سلاطین و دیدار آنان با
شاهان از گذشته های دور تا عصر ما، در راه مصلحت اسلام، یک روش عادی و
معمولی بوده و شامل آن استنکاری که در زمان ما بوجود آمد، نبود.
دیدار سید جمال الدین حسینی اسدآبادی با ناصرالدین شاه و امین السلطان و
ریاض پاشا خدیوی مصر و سلطان عبدالحمید و نوشتن نامه به ناصرالدین شاه با
القاب مرسوم در آن عصر: «سدۀ سنّیه عالیه» و... در راستای اهداف مردمی و
نصرت اسلام، ـ بر حسب تشخیص خود ـ امر نامطلوبی نیست.. بویژه که می بینیم
همین شخص، پس از یأس از اصلاح و «آدم شدن» طرف، خواستار طرد او از سلطنت و
«خلع» می گردد.. به همین دلیل هم در عصر ما نوشتن نامه به شاه، و آوردن
کلمه «الداعی» در پایان نامه، نه تنها امر مستنکری به حساب نمی آید، بلکه
برای تلطیف و دعوت طرف به اصلاح ضروری است و درواقع «قول لینّی» است که
خداوند در قرآن حتی در مورد فرعون، به آن امر کرده است، ولی آنگاه که مأیوس
می شوند، می گویند که: «شاه باید برود»! و تا آخر هم می ایستند و چنین هم
می شود...
پس دیدار مراجع عظام قم و نجف و مشهد و تهران، امثال: آیت الله بروجردی،
آیت الله حکیم، آیت الله میلانی، آیت الله خوانساری، آیت الله خوئی و علماء
دیگر بلاد، با سلاطین یا رجال حکومت، برای ابلاغ پیام اسلام و اخطار و
هشدار، یک شیوه مرسوم و مطلوب بوده است. فرزند امام، حاج سید احمد خمینی،
در مصاحبه با مجله «حضور» می گوید که امام خمینی دو بار با شاه ملاقات
داشته است؛ و آیا اکنون می توانیم بگوییم که چرا امام با شاه دیدار داشته
است؟ منطق امام را همه شاگردان ایشان می دانند: اگر مصلحت اسلام اقتضا کند،
این قبیل دیدارها هیچ اشکالی ندارد.. و در همین راستا بود که امام خمینی
در زمانی، دکتر علی امینی نخست وزیر شاه را ـ مانند دیگر مراجع ـ در قم به
حضور پذیرفت و هشدارها و اخطارهای لازم را به نامبرده گوشزد نمود که
اینجانب در آن جلسه حضور داشتم و در خاطرات خود تفصیل ماجرا را آورده ام.
همچنین آیت الله کاشانی و شهید نواب صفوی هم در راه مصلحت اسلام، با شاه و
دیگر حکومتگران دورۀ خود، ملاقات و دیدار داشته اند و بی تردید همه این
دیدارها، در راه مصلحت اسلام بوده نه برای تحکیم پایه های رژیم!..
و البته تشخیص نوع و کیفیت مصلحت اسلام و در رفع مشکلات مردم و جامعه،
الزاماً نباید با تشخیص ما! هم آهنگ باشد.. ممکن است که آنها تشخیص بدهند
که این امر ضروری است و بعضی ها در عصر ما، و پس از پیروزی انقلاب، خیال
کنند که ضروری نبوده است.!
اقدام امام موسی صدر هم در ملاقات با شاه یا سران بلاد عربی، در همین
راستا قابل ارزیابی و پذیرش است.. و اشاره کردم که ما خود شاهد بودیم که
ایشان به اصرار شهیدانی چون مطهری و بهشتی برای نجات جوانان مسلمان اقدام
کرد و این جوانان هم برخلاف تصور جدید نویسنده محترم «از سران نفاق»
نبوده اند، بلکه طبق نوشته همین مورخ معاصر، از فرزندان امام بوده اند: «..
قائد بزرگ از آغاز نهضت تاکنون فرزندان ارزنده ای چون: بخارائی، امانی،
سعیدی، غفاری، حنیف نژاد، مشکین فام، شریف واقفی، صمدیه لباف و بالاخره
شریعتی را به میدان شهادت تقدیم داشته است»! (نهضت امام خمینی، ج 1، چاپ
یازدهم، تهران، صفحه 930)
و البته همین نویسنده محترم در کتاب خود «صمدیه لباف» و «مجید شریف
واقفی» را «مجاهدین راستین اسلام» و «مجاهدین راه خدا» می نامد (صفحه 909 و
925) در حالیکه مرشد و مربی آنها را از «سران نفاق» می نامد و البته
می دانیم که تا آنها زنده بودند، سازمان به مرحله نفاق نرسیده بود و
متأسفانه پس از غیاب آنها، بخش اعظم اعضاء سازمان به «منافقین» تبدیل
شدند...
متهم ساختن شخصیتی چون امام موسی صدر آنهم به «نقل بعضی ایرانی ها»! که
گویا از مادر شاه ـ که هنوز ایشان را «ملکه» می نامند!ـ در لبنان پذیرائی
کرده است، دور از یک تحقیق تاریخی است. اصولاً باید پرسید که مادر شاه کی
به لبنان رفته بود؟ و مدرک آن دیدار کجاست؟ و با توجه به روابط سرد امام
موسی صدر با شاه، مادر او چگونه به دیدار ایشان رفته و شام یا نهار را هم
در خدمت ایشان بوده است؟
آیا با نقل قول از این و آن، بدون «تبیّن» شرعی، این ادعا می تواند منطقی
و مقبول باشد؟... و البته اگر امام موسی صدر، در راه مصلحت اسلام با سران
ارتجاع عرب تماس نداشت اولاً نمی توانست در لبنان مجلس اعلای شیعیان را
تأسیس نموده و شیعه را احیا کند و سازمانی مسلح تشکیل دهد.. و ثانیاً در
موارد ضروری نمی توانست مبارزین ایرانی در آن دوران را ـ مثلاً آقای جلال
الدین فارسی! ـ و یا بقیه را از زندان های رژیم های ارتجاع عرب رهایی بخشد.
متأسفانه در یک گفتگوی کوتاه نمی توان بیشتر از این به موضوع پرداخت، ولی
در صورت لزوم، می توان با مدارک و اسناد تاریخی، حقایق را روشن تر ساخت.