کد خبر: ۳۰۳۶
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۴:۰۶
محمدرضا رنجبر

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

بعضی‌ها کتاب‌‌باز و اهل‌‌کتابند؛ اصلاً با کتاب زندگی می‌کنند. صبح‌شان را با کتاب به شب می‌رسانند. بعضی‌ها کبوتربازند؛ زندگی‌شان خرج کبوترهای‌شان می‌شود و چشم از آنها برنمی‌دارند. اما بعضی‌ها نظرباز و اهل‌‌نظرند. «نظر» با «رؤیت» فرق دارد. هر دو به معنای دیدن است. «رؤیت»، دیدنی است که کنارش اعتبار و عبرت نیست. این نوع دیدن‌ بین انسان‌ و حیوان مشترک است؛ اما «نظر»، دیدنی است که کنارش عبرت و اعتبار باشد. یک لیوان از دست من می‌افتد و می‌شکند؛ یکی می‌بیند و می‌گوید: دیدی شکست؟ این یک نوع دیدن است؛ اما یکی می‌بیند و می‌گوید: دیدی شکستنی بود؟ این هم یک نوع دیدن است. دیدن اول، همراه با عبرت و اعتبار نیست؛ اما آن‌که مانند دومی می‌بیند، دیگر آن جنس لیوان را خیلی با احتیاط حمل می‌کند. عرب به دیدن اول «رؤیت» و به دیدن دوم «نظر» می‌گوید. قرآن هم می‌فرماید: «فَلْیَنظُر اݗلإنسان»؛ انسان باید نظر کند؛ یعنی کنار نگاه‌هایش باید عبرت و‌ عبرت‌آموزی باشد؛ باید نظرباز باشد.

اگر بخواهم از معاصرین یک شخصیت نظرباز را یاد کنم، هیچ شخصی جز شخصیت نازنین حضرت آیت‌الله حائری؟ره؟ به خاطر من خطور نمی‌کند. او حقیقتاً نظرباز بود. مرغ هوایی را دیده‌اید که وقتی بخواهد به هوا برود، پرواز کند و اوج بگیرد، باید یک سطح اتکایی داشته باشد؟ اگر روی گنبد علی بن موسی الرضا؟ع؟ باشد، می‌تواند همان خشت‌های طلا را سطح اتکا قرار داده و بالا رود؛ همو اگر روی منارجنبان یا کنگره‌های یک قصر یا شاخه یک گل یا روی کیسه زباله هم باشد، فرقی نمی‌کند؛ همان‌ها را سطح اتکا قرار ‌داده، بالا می‌رود و آسمانی می‌شود. حقیقتاً شخصیت آیت‌الله حائری؟ره؟ چنین شخصیتی بود. او یک مرغ هوایی و ‌آسمانی است. این مرد هر چیزی را سطح اتکا قرار می‌داد. او از ساده‌ترین و نازل‌ترین چیزها که هزاران بار من و شما دیدیم و از کنارش گذشتیم، سطحی نگذشت. نشست و تأمل کرد و از همین چیزهای ساده ببینید تا کجاها پر ‌کشید. من دو نمونه عرض می‌کنم:

بارها دیده‌اید که اگر چند پاره‌‌آجر روی هم سوار باشد و بینشان ملات نباشد، با وزش یک باد یا اصابت ضربه‌ای مختصر از هم جدا می‌شوند؛ اما اگر لابه‌لای همین آجرها ملات باشد، طوفان هم بیاید، نمی‌تواند آنها را جابه‌جا ‌کند؛ چرا؟ چون ملات دارد. حالا شما ببینید آیت‌الله حائری؟ره؟ از همین پاره‌آجرها سر از کربلا در‌آورده می‌گوید: اگر بین وجود آدم‌ها که مثل آجرند، ملات انصاف باشد، محال است که از هم جدا شده، شکسته و خورد ‌شوند. نمونه‌اش عباس بن علی؟ع؟ است که تکه‌تکه شد؛ دستانش قلم شد؛ اما از سیدالشهدا؟ع؟ جدا نشد؛ چون بین او و سیدالشهدا؟ع؟ ملات انصاف بود.

شما بادکنک و سوزن را دیده‌اید. اگر نوک سوزن به بادکنک بخورد، کارش تمام است. او از همین بادکنک و سوزن سر از کجا درمی‌آورد؟ به حضور زینب کبری؟عها؟ در مجلس یزید منتقل می‌شود و می‌گوید: زینب کبری؟عها؟ با یک جمله، یزید را از هم ‌پاشید. بعد نتیجه می‌گیرد که انسان متکبر، مثل بادکنکی است که به یک حرف بند است. ببینید این مرد از کجا به کجا پر می‌کشد؟! من همیشه حسرت می‌خورم و می‌گویم مولانا اقبال بلندی داشت به نام شمس؛ شمس هم اقبال بلندتری داشت به نام مولانا. اگر آقای حائری یک مولانایی در اختیارش بود، یقین بدانید که ما یک شمس‌‌الحق شیرازی هم داشتیم.

 منبع: دوماهنامه خُلُق

Bookmark and Share
ایمیل مستقیم: info@salmanpress.ir
برچسب ها: محمدرضا رنجبر
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: