کد خبر: ۳۰۳۲
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۳:۴۲
مصاحبه با رمضان جاویدی (محافظ آیت‌الله حائری شیرازی)

اشاره: آنچه در ادامه می‌‌آید، گزیده‌ای از مصاحبه اختصاصی دوماهنامه خُلُق با آقای رمضان جاویدی است. وی بیش از سی سال به عنوان محافظ در کنار آیت‌الله حائری شیرازی حضور داشته و از ایشان خاطراتی ناب دارد. بخشی از این خاطرات را با هم می‌خوانیم.

 

خلق: در ابتدا لطفاً خودتان را معرفی بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم بنده رمضان جاویدی هستم و سی سال خدمت معظّم‌له به‌عنوان محافظ بودم.

خلق: ازچه سالی محافظ ایشان بوده‌اید؟

از سال 63 تا 65 گاهی خدمت ایشان بودم و گاهی به جبهه می‌رفتم؛ ولی از سال 65 تاکنون به‌غیراز روزهای استراحتم پیوسته با ایشان بوده‌ام.

خلق: اگر بخواهید نسبت به این سابقه‌ طولانی که با ایشان داشتید یک تعریف کوتاه از شخصیت آیت‌الله حائری داشته باشید چه می‌گویید؟

خدا به من لطف کرد که در کنار معظّم‌له بودم. یکی به لحاظ تقوا و اخلاق ایشان، یکی گذشت ایشان، یکی از نظر علم و حرف‌های بروزی که در مقایسه دیگران داشت؛ یکی ارادت ایشان نسبت به حضرت امام؟ره؟ و بعد هم مقام معظم رهبری(حفظه الله). ایشان یک‌ذره از خط فکری‌شان عقب‌نشینی نکردند چه زمان حضرت امام؟ره؟ چه زمان حضرت آقا(حفظه الله).

خلق: شما چند بحث را مطرح کردید. اگر امکان دارد برای هرکدام خاطره‌ای بگویید.

ایشان گذشت عجیبی داشت. اگر مثلاً اختلاف سیاسی پیش می‌آمد، ما به ایشان می‌گفتیم: این‌جا به ضرر جناب‌عالی است سخت است که ما سکوت کنیم و دیگران استفاده بکنند. می‌گفت: خدا که می‌داند اینجا به ضرر من می‌شود؛ ولی من به‌خاطر خدا و آبروی این شخص و موقعیت انقلاب از حق خودم می‌گذرم و می‌فرمود: خدایا تو شاهد هستی که من از حق خودم می‌گذرم به‌خاطر اینکه قیامت سخت است. آقا می‌فرمود: آن دنیا خبری نیست هرچه هست آدم از این دنیا با خودش می‌برد این بود که ایشان گذشت می‌کردند.

خلق: شما به بحث تقوا هم اشاره کردید؛ مصداق‌هایی از آن در ذهنتان هست؟

حاج‌آقا اگرخلافی می‌‌دید به برخی آقایان تذکر می‌دا‌د و وقتی ما نتیجه را به ایشان گزارش می‌دادیم و می‌گفتیم: خود آن آقا پذیرفت، ولی بچه‌های دفترش واکنش نشان دادند؛ می‌فرمود: اگر اسمی از کسی نمی‌آوری، بگو جریان چه بود. اگر هم گاهی اسم فردی را می‌آوردیم، ایشان یا جلسه را ترک می‌کرد یا سکوت مطلق می‌کرد.

خلق: در مسائل مالی حساسیت یا رعایت تقوای ویژه‌ای از ایشان سراغ دارید؟

تا آنجا که بنده اطلاع دارم و خدا هم می‌داند این بزرگوار به‌دنبال جمع‌کردن مال نبود. به دیگران منفعت‌ می‌رساند؛ ولی برای خودش و بچه‌هایش این‌طور نبود. این بزرگوار تا چند سال در شیراز خانه نداشت و در همین دفتر زندگی می‌کرد. دو تا از بچه‌هایش آنجا به دنیا آمدند و تا چند سال تحمّل کردند. آقا مرتّب در دفتر برنامه داشتند و جلسه‌های عزاداری هم در حد هزار نفر برگزار می‌شد. بعد در سال1365 ارثی به خانم ایشان رسید و ایشان قبول کرد و خدا لطف کرد و پولی جور شد و منزلی خریدند که هنوز هم هست و هیچ تعلّق به آیت‌الله حائری ندارد و متعلق به همسر ایشان است.

خلق: آیا بعد از انتصاب ایشان به‌عنوان امام‌جمعه شیراز سطح زندگی‌شان همین‌طور حفظ شد؟

ایشان بارها به ما تذکر می‌داد که به همسایه‌ها نگاه کنید چطور زندگی می‌کنند ما هم مثل همان‌ها؛ یعنی غذای آنچنانی و زندگی تجملاتی نداشتند. ما هم که در کنار ایشان بودیم به همین نوع زندگی عادت کرده بودیم و اخلاق و گذشت ایشان روی ما تأثیر گذاشته بود و در خانه‌ خودمان هم سعی می‌کردیم از نظر زندگی، از ایشان پایین‌تر زندگی کنیم.

خلق: شنیده شده که پس از تحویل سمت امام‌جمعه از نظر مالی بیش‌تر در فشار قرار گرفتند. درست است؟

ایشان یک اخلاقی داشت که اصلاً وجوهات استفاده نمی‌کرد. همیشه هم می‌گفت: خدایا دوست دارم خودم یک کاری کنم تا از پول وجوهات استفاده نکنم. خدا هم درست می‌کرد؛ چون ایشان شخص قانعی بود و زندگی سالمی داشت و می‌گفت: خدایا شکر که زندگی من می‌گذرد. منبرهایی در سپاه، بسیج، آموزش‌و‌پرورش و حوزه تشریف می‌بردند و آن‌ها هم یک مبلغی می‌دادند. آقا بارها می‌فرمود: اگر این‌ها هم پولی ندادند شما به روی خودتان نیاورید.

خلق: داستان به‌کارگری‌رفتن ایشان در قم چه بود؟

زمان آیت‌الله ‌هاشمی رفسنجانی بود. یک شب دیدم آقا گریه می‌کند. به من گفت: چیزی می‌خواهم بگویم؛ به کسی نمی‌گویی؟ گفتم: تا به حال شده شما مطلبی را صلاح ندانید و من به کسی بگویم؟ گفت: می‌خواهم با شما مشورتی بکنم و تصمیم با خودت. برو سه دست لباس کارگری تهیه کن. من در بازار قم از جایی که لباس دست‌دوم می‌فروختند، سه دست لباس خریدم و سه نفری به محلی (در کنار خیابان) رفتیم که صبح‌ها کارگرها می‌ایستند و صاحب‌کار می‌آید و آن‌ها را می‌برد.

خلق: نگفتند چرا این کار را می‌کنند؟

ما وقتی برای ایشان از وضعیت کار در جامعه گزارش می‌آوردیم و می‌گفتیم کارگر هم بخواهد کارگری کند، کار پیدا نمی‌کند، آقا تحت‌تأثیر قرار گرفت و گفت می‌خواهم بدانم این صحّت دارد یا نه. ما روز اول صبحانه‌ای تهیه کردیم و رفتیم بین کارگرهای معمولی ایستادیم و آقا هم یک پوشش معمولی داشت که کسی او را نشناسد. شخصی آمد و گفت: من سه نفر کارگر می‌خواهم. ما گفتیم می‌آییم. نگاه کرد دید ما جوان هستیم؛ گفت: شما دو نفر بیایید؛ ولی این بنده‌‌خدا را نمی‌خواهم، ایشان توان کار ندارد. من گفتم: ما سه نفر باهم هستیم اگر بخواهید ما می‌آییم؛ ولی قول می‌دهیم اگر ایشان کمتر کار کرد ما جبران کنیم. فکری کرد و گفت: کار من سخت است، این بنده‌خدا نمی‌تواند. ما ناراحت شدیم. آقا به من اشاره کرد و گفت: به او فشار نیاورید. گفتم: پس ما هم نمی‌آییم. ایشان رفت کارگر گرفت و برد. بعد آقا گریه‌اش گرفت و گفت: خدایا چه‌کار کنیم؟ شخص دیگری آمد و او هم همان حرف قبلی را زد. آقا گفت: این‌طور که نمی‌شود. گفتیم: آقا اجازه بدهید ما دو نفر برویم و شما به خانه برگردید. گفتند: من تا ظهر می‌ایستم، اگر کار گیرم نیامد می‌روم. دو روز برنامه همین بود. بین کارگران می‌رفتیم و به‌خاطر اینکه آقا ضعیف بودند ما هم سر کار نرفتیم.

از این جور کارها انجام می‌دادند. ایشان در سال1370 زمینی اجاره کرد و حتی بچه‌هایش را هم می‌برد تا کشاورزی کنند.


خلق: هدف ایشان از آن کار چه بود؟

یکی فرهنگ‌سازی بود که انسان کار را ننگ نداند و نگوید: حالا که من روحانی و تحصیل کرده هستم نباید کشاورزی بکنم. بچه‌هایش را هم طوری تربیت کرده بود که علاقه‌مند بودند و با ایشان می‌رفتند و کار می‌کردند.

خلق: وضعیت مالی و استفاده نکردن از وجوهات باعث می‌شد که آقا این کارها را بکنند؟

بله. مثلاً اگر کسی می‌گفت: این پول وجوهات است. می‌گفتند: بگیرید و به دفتر حضرت امام؟ره؟ یا رهبری(حفظه الله) ببرید.

خلق: به محافظان و اطرافیان ازجهت رسیدگی در چه حدی بود؟

به بچه‌ها[ی دفتر و حفاظت و...] احترام می‌گذاشت و اصلاً اخلاق ایشان بود که بچه‌ها را دوست می‌داشت و بچه‌ها هم  به‌خاطر همان برخورد آقا و خوبی و گذشتِ ایشان، دوست داشتند با ایشان بمانند و اگر یکی از بچه‌ها چند سال می‌ماند با میل خودش می‌رفت. آقا بچه‌های سپاه را خیلی دوست می‌داشت.

[خلق: اگر حکایت اخلاقی از ایشان به‌یاد دارید، بفرمایید.]

یک روز داشتیم از مأموریت می‌آمدیم. پنجاه کیلومتری شیراز بودیم. من جلو نشسته بودم و آقا عقب ماشین، دراز کشیده بودند. دیدم بنده‌خدایی با همسرش کنار جاده ایستاده است. با راننده درباره آن دو گفت‌وگو کردیم. آقا یک‌لحظه گفتند: قضیه چیست؟ جریان را گفتم. آقا گفتند: دور بزنید. کنار آن دو نفر رفتیم و قضیه را جویا شدیم. خانم گفت: ما برای معامله به روستا رفتیم؛ ولی پولمان را ندادند. الآن حال شوهرم بد شده و نمی‌تواند صحبت کند. آقا از ماشین پیاده شد و به راننده هم گفت: شما پیاده شو. بعد به من گفتند: این دو نفر را سوار کن و به بیمارستان ببر و تمام هزینه‌ها را از طرف من بپرداز. آقا پیاده شد و خودش با ماشین عبوری به شیراز آمد. من آن‌ها را به بیمارستان قلب بردم و گفتم: این بیمار، متعلق به آیت‌الله حائری است. دکتر قلب گفت: ایشان سکته کرده بود و اگر او را نمی‌رساندید، مرده بود.

بعداً آقا فرمودند: ثواب این کار برای اول قبر هر دوی ما باشد. گفتم: من که کاری نکردم. شما هزینه را پرداخت کردید و در گرما با ماشین عبوری آمدید. گفتند: اگر شما این کار را نمی‌کردید، ممکن بود این شخص از بین برود. گفتم: پس شما سهم بیشتری می‌برید. گفتند: من می‌گویم خدایا اگر ثوابی باشد، نصفش برای من باشد.

 خلق: ازاین‌نمونه حکایت باز هم به ذهنتان می‌آید؟

یک سال در استان فارس زلزله آمده بود. با آقا و دو تا از بچه‌هایشان به آنجا رفتیم. بنده‌خدایی خانه‌اش خراب شده بود و بی تابی و گریه می‌کرد. آقا به او گفتند: غیر از این هم ناراحتی داری؟ گفت: داروندار من گوسفندانم بودند که زیر آوار رفته‌اند و من دیگر درآمدی ندارم. دو تا ظلم به من شده است. آقا به من گفتند: این‌ها ظلم نیست؛ بلکه تقدیر است. گفتم: چند تا گوسفند بوده؟ گفت: ده تا. آقا به من گفتند: آدرس دفتر را به او بده و بگو بیا دفتر امام‌جمعه. آقا به بنده پولی دادند تا وقتی او آمد به او بدهم. وقتی آمد من پول را به او دادم. چند سالی گذشت یک روز دیدم شخصی به دفتر آمد و گفت: من را نمی‌شناسید؟ گفتم: یادم نمی‌آید. گفت: من همان بنده‌خدایی هستم که امام‌جمعه به من پول داد تا گوسفند بخرم. حالا گوسفندانم 26تا شده و آمده‌ام سهم آقا را بدهم. خدمت آقا جریان را تعریف کردم. آقا گفتند: گفتند: برو به او بگو این ماجرا را به کسی نگوید. من هم گوسفندی نمی‌خواهم. من برای خدا در حدتوانم کمک کرده‌ام. همه‌ گوسفندان هم مال خودت باشد. این گذشت و اخلاق ایشان بود.

ایشان گاهی کارهایی به من واگذار می‌کرد که حتی شاید به آقازاده‌هایش هم نمی‌گفت تا هیچ‌کس متوجه خدمت او به خلق نشود. هفته‌ای یک روز ملاقات عمومی برای مردم داشت. چند بار خانمی مراجعه کرد که دو فرزند دانشجو داشت و سرپرست و وضع مالی خوبی هم نداشت. نامه هم نوشته بود و آقا زیر نامه او برای بنده‌خدایی نوشته بود که مشکل ایشان را حل کند ولی هنوز مشکلش حل نشده بود. یک روز ساعت آخر کار بود که خانمی به‌سمت آقا آمد و گفت: من با شخص آقا کار دارم. آقا جریان را پرسیدند. گفتم همان خانمی است که مشکل مسکن دارد. به من گفتند: چه‌کار برای ایشان می‌توانی بکنی؟ گفتم من 24 ساعت باید خدمت شما باشم و 24 ساعت هم استراحت من است. گفتند: برو مسئله ایشان را حل کن. آن وقت هم در برخی از مناطق شهر، مسئله مسکن با پنج‌میلیون تومان حل می‌شد. آقا به من مبلغی دادند و گفتند: برو خانه‌ای برایش رهن کن تا بچه‌هایش بتوانند ادامه تحصیل دهند و کسی هم متوجه نشود. بعدازظهر رفتم یک خانه‌ یک‌خوابه پیدا کردم که دومیلیون تومان ودیعه آن بود. صاحب‌خانه به بنگاه آمد و من خودم را معرفی کردم و وضعیت آن خانم را شرح دادم او هم پانصدهزار تومان تخفیف داد و خانه را قولنامه کردیم و مقداری وسیله هم برایش تهیه کردیم. قبل از اینکه به خانه بروم، نزد آقا رفتم. باران هم می‌آمد. گفتند: چه کار کردید؟ گفتم کارها را انجام دادیم. گفتند: خانه گرم بود؟ گفتم گاز داشت؛ اما بخاری نداشت. آقا فرمود: در اتاق‌های خودمان بخاری اضافه نداریم؟ گفتم: نه. گفتند: برو از آقای جهانگیری، بخاری بگیر و به خانه‌ آن خانم ببر. آقای جهانگیری فردی خیّر بود و الآن هم خیریه دارد. بعد از نماز رفتم و یک بخاری خوب از ایشان گرفتم. بعد خدمت آقا برگشتم. دیدم آقا گریه می‌کنند و می‌گویند: خدایا می‌دانی که بیش‌تر از این در توانم نبود که انجام بدهم. آقا خیلی دلسوز بود.

گاهی در آخر شب به خانه فقرای پایین شهر می‌رفتیم و ایشان خودشان مواد غذایی به فقرا می‌دادند.

خلق: حالت رقیق بودن قلبشان را در مسائل معنوی هم دیده بودید؟

بسیار زیاد. گاهی ایشان موقع نماز و زیارت یک عالَم دیگری داشتند و یک حالت دیگری بودند. خانم ایشان در بیمارستان بستری بود. من ساعت‌های آخَر متوجه شدم که دکتر جواب کرده است. نزدیک ملاقات بود که آقا فرمود: برویم از اهل‌بیت عیادت کنیم. گفتم: می‌رویم. گفت: چرا یک طوری هستید؟ گفتم: مشکلی ندارم. گفت: پس چرا نمی‌رویم؟ گفتم: می‌شود مقداری صبر کنید. گفت: نه. یک‌مرتبه گریه‌ام گرفت و گفتم: دیگر بیمارستان نمی‌رویم. آقا فرمودند: حاج‌خانم فوت کرده است؟ گفتم: بله. خیلی ناراحت شدند؛ ولی به جای بی‌تابی و گریه گفتند: یک جانماز به من بده. من جانماز را دادم و ایشان مرتب نماز می‌خواند.

خلق: شنیده شده که ایشان یک‌دفعه می‌رفتند و برای نظافت، آب حوض شاه‌چراغ را می‌کشیدند. این را تأیید می‌کنید؟

من این را ندیده‌ام. شاید در زمان کاری بچه‌های دیگر بوده است؛ اما راجع به نظافت عمومی باید بگویم. یک بار از قم می‌آمدیم. در میان راه، جلوی یک مسجد بزرگ ایستادیم. وقتی برای تجدیدوضو رفتیم، دیدم دو تا از دست‌شویی‌ها کثیف است. آقا به من گفت: اینجا کثیف است. من گفتم: این‌جا مسئول دارد و تمیز می‌کند. هوا هم خیلی سرد بود. من دیدم آقا عبایش را درآورد و سرویس‌ها را شست و گفت: نگاه کن دو تا توالت از کار افتاده بود و اگر مسافر می‌آمد نمی‌توانست استفاده کند. حالا همه می‌توانند استفاده کنند.

یا مثلاً در حدود هر بیست‌روز یک‌بار نوبت ایشان در پست کفشداری حرم حضرت معصومه؟س؟ بود. ما از شیراز حرکت می‌کردیم و سر ساعت آنجا می‌رفتیم و کفشداری را تحویل می‌گرفتیم.

خلق: از شیراز برای کفشداری می‌آمدند و برمی گشتند؟

بله. البته در کنارش هم شاید وقتی قم تشریف می‌آوردند و آقایان متوجه می‌شدند، ایشان را دعوت می‌کردند؛ ولی قصد ایشان فقط آمدن به کفشداری حرم حضرت معصومه؟س؟ بود و می‌گفتند: این وظیفه‌ام است و من قبول کرده‌ام و باید به تعهدم عمل کنم.

خلق: شما پرسفر بودن ایشان را تأیید می‌کنید؟

بله. سفرهای ایشان زیاد بود به حدی که گاهی راننده‌های ما عوض می‌شدند و شیفت‌هایمان را عوض می‌کردیم؛ مخصوصاً در زمان جنگ به‌مجرد اینکه نماز جمعه تمام می‌شد به جبهه می‌رفتیم و گاهی که در جبهه بودیم خودشان را برای خطبه‌های نماز جمعه به شیراز می‌رساندند. البته گاهی می‌گفتند این هفته موقتاً کسی را بگذارید تا من از بچه‌های جنگ و جبهه استفاده کنم. خیلی به بچه‌های بسیج و سپاه علاقه داشت.

خلق: سفرهای زیارتی چقدر با ایشان رفته‌اید؟

ایشان به امام‌رضا ؟ع؟ خیلی علاقه‌مند بود و به مشهد زیاد می‌رفت. مشهد هم که می‌رفتند سریع برای ایشان چند برنامه می‌نوشتند و روزی چهارپنج سخنرانی برای ایشان قرار می دادند. ایشان به من می‌گفت: ملاحظه خسته شدن من را نکن [و کسی را ردنکن].

خلق: برای ما از حالات روحی ایشان بگویید.

آقا نیم ساعت تا یک ساعت قبل از اذان صبح بیدار می‌شدند و مشغول عبادت بودند. در طول روز هم اگر یک ساعت وقت پیدا می کردند، مشغول مطالعه می‌شدند. قرآن هم می‌خواندند. آقا نماز و قرآن زیاد می‌خواند؛ ولی بیشتر نماز می‌خواندند؛ مثلاً گاهی در امامزاده عبدالله در جاده قدیم قم، بیست‌سی رکعت نماز می‌خواندند و زیارت می‌کردند؛ بعد حرکت می‌کردیم. آقا اهتمام زیادی به نماز اول‌وقت داشتند و اگر در جاده بودیم و نماز اول‌وقت فرا می‌رسید، در بیابان نماز را در اول‌وقت می‌خواندند.

در حرم‌ها هم سعی می‌کردند گوشه‌ای خلوت بنشینند تا کسی مزاحمشان نشود. عبا و عمامه را برمی‌داشتند و در گوشه‌ای می‌نشستند و عالَم خودشان را داشتند.

خلق: حساسیت‌های ایشان نسبت به چه موضوع‌های اخلاقی بود؟

دروغ، غیبت و حق الناس. از دروغ خیلی ناراحت می‌شد. در غیبت هم خیلی حساس بود و دوست نداشت آبروی کسی برود.

 اگر مسئولی خدمت ایشان می‌آمد و ایشان احساس می‌کرد یک کمی دارد حاشیه می‌رود می‌گفتند: بنده‌خدا خودت را بدهکار نکن. قیامت نمی‌گویند: چه کسی بودی. بلکه می‌گویند: آیا مُجاز بودی چنین چیزی بگویی؟ ایشان خیلی پاک‌دامن بودند و از نظر حجب و حیا خیلی والا بودند. اگر خانمی مراجعه می‌کرد و درخواست ملاقات خصوصی داشت یا می‌گفتند به ایشان وقت ندهید یا می‌گفتند: حتماً باید یکی از محافظ‌ها باشند؛ یعنی یک مرتبه هم اجازه نداد خانمی تنها در اتاقش صحبت کند و اگر هم ایشان برای خانم‌ها صحبت می‌کرد، ما در صف جلو می‌نشستیم و بیشتر اوقات چشم‌بسته صحبت می‌کرد و دوست نداشت چشمش به خانم‌ها بخورد.

نمونه‌های اخلاقی، گذشت، صبوری و رعایت حلال و حرام درباره ایشان زیاد است. آقا خیلی مقیّد بود و سعی می‌کرد چیز شبهه‌ناک استفاده نکند. اگر کسی ایشان را دعوت می‌کرد و ایشان ذره‌ای احتمال شبهه‌ناک‌بودن در مال او را می‌داد، سر آن سفره نمی‌رفت هرچند مدیرکل یا مسئولی رده‌بالا باشد.

خلق: با توجه به اینکه شما محافظ ایشان بودید آیا ایشان نظر کارشناسی شما در بحث‌های امنیّتی را می‌پذیرفتند؟

بله اگر درجایی احتمال خطر بود یا خبری به ما رسیده بود که امنیت آنجا برای ما مشکوک بود و ما می‌گفتیم صلاح نمی‌دانیم به این جلسه بروید، ایشان قبول می‌کرد؛ ولی خود ایشان نیز یک طراح بود و گاهی از نظر امنیتی نظری می‌داد که بهتر از کلاس‌های آموزشی که برای ما می‌گذاشتند، قضیه برای ما روشن می‌شد.

اما از اصل به این تشریفات، مایل نبودند و می‌گفتند: خیلی دلم می‌خواهد ماشین‌های ضدگلوله را از ما بگیرند و ما هم مثل مردم عادی در خیابان برویم و بیاییم. چرا ما ضد گلوله سوار شویم؟ مردم چه فکری درباره ما می‌کنند؟ نمی‌دانند که از نظر امنیتی به ما گفته‌اند وگرنه خدایا می‌دانی که من راضی نیستم از این تشریفات استفاده کنم.

خلق: خریدهای ایشان چطور انجام می‌شد؟

با یک پیکان آقا را به میدان قدیم قم می‌بردیم. در کوچه پارک می‌کردیم و آقا خودش به مغازه‌ها می‌رفت و خرید می‌کرد و به خانه برمی‌گشتیم. گاهی هم ما برای ایشان خرید می‌کردیم؛ ولی سفارش کرده بودند که مثل فقیران خرید کنید.

خلق: آیا خرید از وظایف محافظان است؟

نه. این‌گونه کارها را از روی محبت به ایشان و احترامی که برای ایشان قائل بودیم، انجام می‌دادیم. درواقع اخلاقی بود نه وظیفه‌ای.

در مأموریت‌ها آقا خودشان غذا تهیه می‌کردند یا گاهی صبح‌زود که ما خواب بودیم، ایشان صبحانه می‌خریدند و می‌آمدند. وقتی بیدار می‌شدیم ناراحت می‌شدیم؛ ولی ایشان می‌فرمود: چه اشکالی دارد؟

بارها آقا می‌نشست و سبزی پاک می‌کرد یا بادمجان پوست می‌گرفت و خودش برای ما غذا درست می‌کرد.

البته محافظی هم بود که می‌گفت: خرید وظیفه ما نیست. آقا هم می‌گفت: بگذارید آزاد باشد؛ ایشان درست می‌گوید، وظیفه‌اش نیست.

خلق: از زمان بیمارستان و روزهای آخر عمر ایشان برای ما بگویید.

در روزهای آخر، من در بیمارستان شیراز خدمت ایشان بودم. دیگر خیلی آرام صحبت می‌کرد. ایشان می‌فرمود: مرا به قم ببرید. گفتم: آقا چرا می‌خواهید به قم بروید؟ شیراز بمانید، دکترها آشنا هستند چون در قم وقتی ایشان مریض می‌شد به ما سخت می‌گذشت هرچند دکترهای قم مخصوصاً جناب آقای فضلی که دکتر ایشان بود، خیلی محبت می‌کردند. خلاصه گفت: بروم قم بهتر است. بعد به من گفتند: بعداً متوجه می شوید! وقتی از شیراز به قم تشریف بردند دوسه روز بعد به رحمت خدا رفتند.

Bookmark and Share
ایمیل مستقیم: info@salmanpress.ir
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: