کد خبر: ۳۰۲۹
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۳:۰۷
مصاحبه با شهاب‌الدین و نظام‌الدین حائری شیرازی

اشاره: آنچه در ادامه می‌آید گزیده‌ای از مصاحبه اختصاصی خُلُق با حجج اسلام شهاب‌الدین و نظام‌الدین حائری شیرازی (دو تن از فرزندان آیت‌الله) است. تذکر این نکته لازم است که مصاحبه با هر کدام از این دو عزیز، مستقل و بدون حضور دیگری انجام شده اما در نهایت به صورت ترکیبی منتشر گردیده است. امید که این گفت‌وگو بتواند ابعاد ناشناخته دیگری از زندگانی و شخصیت آیت‌الله حائری شیرازی را آشکار کند.

خُلُق: حاج‌آقا چند فرزند داشتند و چرا اسامی بیشتر فرزندان پسوند «الدین» دارد؟

شهاب‌الدین: فرزندان حاج‌آقا شش پسر و یک دختر هستند. ایشان به‌جز اسم، یک لقب هم برای فرزندانشان انتخاب می‌کردند و بیشتر هم لقب، مورد استفاده قرار می‌گرفت. نام بنده محمدحسن و لقبم شهاب‌الدین است و فرزند دوم ایشان هستم. فرزند اول: عبدالحسین(فخرالدین)، فرزند سوم: محمدطاهر(شجاع‌الدین) فرزند چهارم: محمدمهدی(نظام‌الدین) و فرزند پنجم: محمدمحسن(حسام الدین) است. خواهرمان هم فاخره، فرزند ششم است و فرزند آخر، محمدعلی است؛ پدرمان به شوخی می‌گفت: این بچه آخرم دین ندارد؛ یعنی لقب نداشت.

خُلُق: روش تربیتی ایشان در رابطه با فرزندان چگونه بود؟

شهاب‌الدین: ایده پدر ما این بود که در تمام انسان‌ها یک فطرت خدایی وجود دارد که اگر آن را دست‌کاری نکنند، برای فرد کافی است و او را به‌سمت خدا حرکت می‌دهد؛ بنابراین دخالت‌های ایشان تشویقی بود و الزام نمی‌کردند؛ مثلاً اگر دختر شش‌هفت‌ساله من چادر می‌پوشید، او را تشویق می‌کرد و اگر بی‌حجاب بود، می‌گفت: تو بزرگ شده‌ای و به مادرش می‌گفت: این دیگر بزرگ شده و باید حجاب داشته باشد.

نظام‌الدین: ایشان چند اصل تربیتی داشتند که عبارت بود از احترام، محبت، آزادي و آگاهي؛ رعایت این اصول سبب احساس مسئولیت می‌شود. ایشان سعی می‌کرد که کرامت و عزت‌نفس بچه‌ها حفظ شود. ایشان به ندرت تند می‌شدند؛ با صبر و تحمل مسائل را رد می‌کردند یا خودشان را به تغافل می‌زدند. اهل محبت بودند و این محبت را در قالب نگاه یا رفتار محبت‌آمیز یا هدیه‌دادن و... نشان می‌دادند.

ایشان سعی می‌کردند برای نماز صبح بچه‌ها را بیدار کنند؛ مخصوصاً آن‌هایی را که سنشان کم بود و ممکن بود خواب بمانند با لطافت و نوازش و مهربانی صدا می‌زدند؛ اما در غیر از این مورد من هیچ‌گاه یادم نمی‌آید که تحمیلی کرده باشند و در نهج‌البلاغه هم آمده است که اگر کسی را در مستحبات، اجبار کنید، چشم دلش کور می‌شود. حاج‌آقا خودشان به مسجد می‌رفتند و ما را هم دعوت می‌کردند؛ اما اگر کسی نمی‌رفت، چیزی نمی‌گفتند و اگر می‌گفتند در حد این بود که اگر بیایی خوب است و من خوش‌حال می‌شوم؛ اما بیش از این خیلی یادم نمی‌آید. منش ایشان این نبود که بخواهند امر و نهی کنند و سخت بگیرند. بچه که بودیم، سعی می‌کردند غیر‌مستقیم و با لطافت‌ به ما آموزش بدهند؛ مثلاً یادم هست که من تازه چهارده‌پانزده‌ساله شده بودم. ایشان پولی به بنده هدیه دادند؛ بعد گفتند: حالا بیا برویم خمسش را بدهیم. من هم خمس پول را جدا کردم و پیش مسئول خمس دفتر، رفتیم و خمس را ادا کردیم.

خُلُق: آیا در دوران مسئولیت امامت‌ جمعه شاهد اتفاقاتی بودید که نوعی درس تربیتی و عملی برای شما باشد؟

نظام‌الدین: بله! یکی از ابعاد شخصیت ایشان مردمی‌بودن است. ایشان مرجع تقلید نبودند؛ اما جمعیت شرکت‌کننده در مراسم تشییعشان نسبت به بعضی از مراجع تقلید هم بیشتر بود و در بسیاری از شهرها به‌صورت خودجوش بیش از سی‌چهل ختم برایشان گرفته شد. علتش این بود که اگر مشکلی در منطقه‌ای از شیراز اتفاق می‌افتاد،ایشان شخصاً در آنجا حاضر می‌شد؛ مثل آب‌گرفتگی جنوب شهر هنگام باران و سیل یا برف سنگینی که در شهرستان سپیدان آمده بود. ما به آن منطقه رفتیم و ماشین ما در یکی از گردنه‌ها گیر کرد و ایشان با لباس معمولی در حدود دوسه ساعت در برف آمدند و وارد کوه شدیم تا به روستا رسیدیم. مردم از دیدن ایشان خیلی تعجب کردند. مقداری خرما و کنجد همراه ما بود که بین مردم تقسیم کردیم. از این خاطرات در زندگی ایشان کم نیست.

خُلُق: در تحصیلات، انتخاب رشته یا طلبه‌شدن فرزندان چه میزان دخالت می‌کردند؟

شهاب‌الدین: زمانی که من دیپلم گرفتم، می‌خواستم به دانشگاه بروم. پدرم گفت: می‌خواهی چه‌کار کنی؟ گفتم می‌خواهم به دانشگاه بروم. گفتند: برو طلبه بشو. گفتم: آخوند زیاد است. گفتند: از هرکسی کاری برمی‌آید و شما در طلبگی موفق می‌شوی. من چون به رعایت نظر پدر و مادر اهتمام داشتم، طلبه شدم و اتفاقاً موفق هم بودم. چند سال، تحصیل سطح و درس خارج داشتم و الآن هم در قم به امامت‌ جماعت و تدریس در حوزه و دانشگاه مشغول هستم.

نظام‌الدین: حاج‌آقا طلبگی را خیلی دوست داشتند. من به دلایلی صلاح نمی‌دانستم ملبس شوم؛ به‌خصوص وقتی‌که درخارج از کشور مشغول بودم؛ اما وقتی تصمیم به ملبس شدن گرفتم و به دست مقام معظم رهبری(حفظه‌الله) ملبس شدم. پدرم خیلی‌خیلی خوش‌حال شدند؛ اما این‌قدر ایشان کتمان نفس داشتند و نمی‌خواستند چیزی را امرونهی کنند که من نمی‌دانستم ممکن است تا این حد خوشحال شوند. اگر می‌دانستم، شاید زودتر اقدام می‌کردم.

خُلُق: بقیه فرزندان چه شغلی انتخاب کردند؟

شهاب‌الدین: عبدالحسین (فرزند اول) مدتی، طلبگی خواند و بعد جذب آموزش‌وپرورش شد و الآن هم به کار مشغول است. محمدطاهر (فرزند سوم) چند سالی طلبه بود و بعد وارد تجارت شد که بعضاً موفق هم نبود. محمدمهدی (فرزند چهارم) طلبه هستند و چون همسرش اتریشی است؛ الآن در آنجا مشغول به کارهای طلبگی و فعالیت‌های مشاوره‌ای است. محمدمحسن (فرزند پنجم) تکنسین برق و در شیراز ساکن است. خواهرمان فاخره (فرزند ششم) هم کارشناسی‌ارشد جامعه‌شناسی دارد و مدتی مدیر یکی از دبیرستان‌های شیراز بود و در کارهای فرهنگی‌تربیتی کمک می‌کند. علی آقا (فرزند آخر) هم درحال گرفتن دکترای حقوق است و در دانشگاه هم تدریس می‌کند.

خُلُق: در انتخاب همسر برای فرزندان، چگونه عمل می‌کردند؟ آیا انتخاب را به شما واگذار می‌کردند؟

شهاب‌الدین: اگر فرزندان انتخابی داشتند به آن احترام می‌گذاشتند؛ چون ما خانواده سنّتی بودیم و کسی را نمی‌شناختیم و پدر و مادرمان خانواده‌های خوبی را می‌شناختند؛ بنابراین تحقیق می‌کردند و بعد هم به خواستگاری می‌رفتیم.

خُلُق: فرزندان آیت‌الله با چه خانواده‌هایی وصلت کرده‌اند؟

شهاب‌الدین: مادر ما در بسیج حضور داشتند و همسر آقا فخرالدین را آنجا پسندیده بودند. پدر ایشان آقای پذیرا بودند و خانواده ایشان یک خانواده متوسط بود. برای من به خواستگاری دختر آقای دکتر احمد توکلی رفتند که نماینده چند دوره مجلس بوده و قبل از انقلاب شاگرد حاج‌آقا بود و بعد از انقلاب هم این رابطه ادامه پیدا کرده بود. همسر آقا شجاع‌الدین، دختر آقای اردبیلی است که ایشان بابلی هستند و مدتی فرماندار شیراز بود. نظام‌الدین دختر آقای لَنسِر، مسلمان اتریشی را گرفتند. برای آقا حسام‌الدین، دختر آقای طلایی را که مدتی مسئول صداوسیمای شیراز بود، گرفتند و البته در این ازدواج، خواهر ما هم بی‌تأثیر نبود. خواهرمان هم با آقای دکتر احمد نجابت ازدواج کردند. علی آقا هم دختر برادر دکتر نجابت را پسندید و با خانواده به خواستگاری او رفتند.

خُلُق: چطور شد که برای آقا نظام‌الدین، همسر اتریشی گرفتند؟

شهاب‌الدین: آقای لَنسِر، شیعه اتریشی است که از طریق آشنایی با آرای امام‌خمینی؟ره؟ مجذوب امام و شیعه شد. حاج‌آقا هم در سفری که به اتریش رفتند، مهمان این خانواده بودند و با آن‌ها آشنا شدند و دختر ایشان را برای آقا نظام گرفتند. آقا نظام‌الدین حدود دو سال با دختر آقای لنسر، مکاتبه داشتند و آراء و عقاید خود را مطرح می‌کردند و بعد ازدواج کردند.

خُلُق: حاج‌آقا در انتخاب گرایش سیاسی نیز شما را آزاد می گذاشتند؟

شهاب‌الدین: من برای پاسخ به این سؤال، مثالی می‌زنم. در سال 76 آقایان خاتمی، ناطق‌نوری، ری‌شهری و زواره‌ای، کاندیدای ریاست‌جمهوری بودند؛ در آن زمان، چهار فرزند ایشان می‌توانستند رأی بدهند و هرکدام از این کاندیداها در منزل ما رأی داشت! البته حاج‌آقا مروج آقای ناطق بود؛ اما الزام نمی‌کرد که به چه‌کسی رأی بدهیم.

خُلُق: ایشان از وقت خود چگونه استفاده می‌کردند؟ برنامه رو-زانه‌شان چطور بود؟

نظام‌الدین: یکی از چیزهایی که من همیشه سعی می‌کردم با دفتر ایشان تعامل کنم این بود که رعایت سن و سال ایشان را بکنند؛ اما آن‌ها می‌گفتند: اگر ما کم بگذاریم حاج‌آقا ناراحت می‌شوند. من به خود ایشان می‌گفتم: این کارها به شما فشار می‌آورد؛ ولی می‌گفتند: تا نَفَس هست باید رفت. در سال‌های اخیر غیراز کم‌خوابی شب‌ها، بعضی وقت‌ها از ساعت هفت یا هشت صبح برنامه ایشان شروع می‌شد. ظهر یکی‌دو ساعت برنامه ناهار و استراحت ایشان بود و بعضی وقت‌ها تا غروب دوسه برنامه دیگر نیز برگزار می‌کردند و در منزل هم شب‌ها جلسه مباحثه علمی بود. حاج‌آقا در قبال وقتشان حساس بودند به همین خاطر چه در زمان امامت‌ جمعه و چه بعد از آن بسیار کثیرالسفر بودند و بیشتر هم با ماشین می‌رفتند. ایشان در یک هفته سه‌هزار کیلومتر سفر در شهرهای مختلف می‌رفتند.

خُلُق: چرا این سفرها با هواپیما انجام نمی‌شد؟

نظام‌الدین: نمی‌دانم؛ اما در ابتدای انقلاب که بعضی از شخصیت‌ها را ترور می‌کردند؛ حاج‌آقا نمی‌خواستند به‌خاطر ایشان خطری برای دیگران پیش بیاید؛ اما وجه دیگرش که خودشان می‌گفتند این بود که سفر ماشینی و دیدن طبیعت برای ایشان تفریح محسوب می‌شد؛ ولی ظاهراً در یک سفر به زاهدان و سفرهای خارج از کشور از هواپیما استفاده کرده‌اند.

خُلُق: میزان فعالیت تبلیغی و سخنرانی‌های ایشان در نقاط مختلف کشور زیاد بود؟

شهاب‌الدین: هرجا دعوت می‌شدند اگر وقت داشتند، نه نمی‌گفتند و این را وظیفه خود می‌دانستند. اهل اینکه شأنی برای خودشان قائل باشند که مانع پذیرفتن هرگونه مجلسی بشود، نبودند. ایشان به جلسه‌های خیلی عادی دعوت می‌شدند و قبول هم می‌کردند.

نظام‌الدین: روحیه تواضع و اخلاص ایشان به‌گونه‌ای بود که در طول یک روز، ایشان به چند جلسه بسیار متفاوت در سطوح مختلف می‌رفتند. یعنی ممکن بود، صبح درس اخلاق برای بالاترین رده مدیران برگزار کنند، ظهر برای سی‌چهل نفر از مردم معمولی در یکی از مساجد مرکزی تهران بدون هیچ ادعایی منبر بروند، بعدازظهر برای فرماند‌هان ارشد نظام برنامه بگذارند و همان شب در مسجدی برنامه منظم هفتگی تفسیر خود را برای پنجاه‌شصت نفر ادامه دهند. یکی‌دو سال قبل که من خدمتشان بودم، در مدرسه امام خمینی؟ره؟ برای بیست‌سی طلبه پایه شش و هفت درس تفسیر منظم گذاشته بودند. وقتی ما درست مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم از هر‌کسی برنمی‌آید که با این سن و سال و این رتبه، این مسائل را باهم بپذیرد. این نشان‌دهنده اخلاص ایشان است و اینکه حاج‌آقا برای خودشان شأن خاصی قائل نبودند.

خُلُق: حالات معنوی ایشان چقدر برای شما آشکار بود؟

نظام‌الدین: من کم‌و‌بیش آنچه دیدم این بود که: خواب ایشان خیلی کم بود و خیلی وقت‌ها تا ساعت یک یا دو شب مطالعه می‌کردند و اخبار می‌دیدند و گاهی هم که ما مثلاً بیدار می‌شدیم، یکی‌دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار بودند. نمازشب را با گریه و تضرع؛ ولی خیلی بی‌سروصدا می‌خواندند. در حرم‌ها ایشان با حال تواضع و توجه وارد می‌شدند. در نماز در عالَم خودشان بودند و نماز با‌صفایی می‌خواندند. انسان از دیدن نماز ایشان لذت می‌برد. بعد از نماز، مدتی طولانی به تعقیبات مرسوم، مشغول بودند. روزه‌نگرفتن برای ایشان فشار سنگینی بود. گاهی در اعتکاف‌ها شرکت می‌کردند و اگر ممکن بود معتکف می‌شدند. ایشان اهل بروزدادن اعمال نبودند.

در مورد قرآن بسیاری از سوره‌ها را حفظ بودند و بسیار دیده شده بود که دیگران آیه‌ای می‌خواندند و ایشان قبل و بعد از آن را می‌خواندند و معروف بود که سوره یوسف؟ع؟ را در خواب حفظ شده بودند.

خُلُق: مکاشفه‌ای درباره امام زمان؟عج؟ از ایشان نقل شده است. شما این را از خودشان شنیده‌اید؟

نظام‌الدین: بله! من بیش از یکی‌دو بار شنیده بودم و دوست داشتم به دفتر ایشان بگویم که ضبط کنند. در دوران زندان از فشارهای شکنجه حالت خوابی برایشان پیش آمده بود که به ایشان گفته می‌شود: بعضی از یاران یا سربازان من به دست شما تربیت خواهند شد و ظاهراً سکه‌ای هم به ایشان می‌دهند. قسمت مهم و ویژه این است که وقتی ایشان از خواب بیدار می‌شوند آن سکه که رویش یا صاحب‌الزمان نوشته بوده، در دستشان بوده است. آن سکه را تا مدتی داشته‌اند اما ظاهراً زمانی که ساواک به خانه می‌ریزد، گم می‌شود.

خُلُق: آیا هیچ‌گاه شما به این فکر افتادید که از شخصیت معنوی ایشان در جهت سیروسلوک بهره ببرید؟

شهاب‌الدین: هرچه نزدیکان به ایشان نزدیک‌تر می‌شدند، قدر ایشان ناشناخته‌تر می‌شد و هرچه از ایشان دورتر می‌شدند، قدرشان را بیشتر می‌شناختند؛ یعنی کسی‌که به ایشان نزدیک بود، قطعاً کمتر از محضر ایشان بهره می‌برد. من تابستان امسال به ایشان گفتم: کسی را سراغ دارید که در بحث سلوک بتوانیم از او استفاده کنیم؟ آهی کشید و در صحبت‌هایی کنایه‌آمیز فرمود: بعضی افراد در دسترس شما هستند؛ ولی استفاده نمی‌کنید. منظورشان خودشان بود. گفتند: شما که در آب‌وهوا هستید قدر آن را نمی‌دانید. باید خارج بشوید تا قدردان باشید.

خُلُق: شنيديم زماني که آيت الله حائري پيش از پيروزي انقلاب از تبعيد به قم مهاجرت مي کنند تا مدتها اجاره نشين بوده اند.

شهاب الدين حائري: بله!  ايشان در قم تا سال 51 يا 52 خانه نداشت و اجاره نشين بود يک موجري داشتند که خيلي اذيتشان مي‌کرده است. پدر نقل مي‌کرد که با عمه‌تان به جمکران مي‌رفتیم؛ عمه‌ات از تو پرسيد: شهاب! از خدا چه مي‌خواهي؟ شما با آن زبان بچگي گفتي ما را از دست فلانی نجات بده. بعد از مدت کوتاهي مادرتان متوسل شد و يک منزل مسکوني کمتر از صد متر در محله قم نو پشت قبرستان نو که محله‌ای فقيرنشين بود خريداري کرديم.

خُلُق: جايي به نقل از ايشان خواندم که از ابتداي طلبگي از وجوهات استفاده نمي کرده اند. چرا؟

شهاب الدين حائري: بله! پدر مي گفت: از پدرم مکرر شنيده‌ام که براي کساني درد دل مي‌کرد و گفت: من به اين سنم آرزو دارم کاري کنم که از وجوهات مصرف نکنم. اين در نفس پدر خيلي تأثير گذاشته بود. لذا از وجوهات مصرف نمي‌کرد. می‌گفتند: در دوران طلبگي به باغ آقاي ايزدي (وزير کشاورزي دولت موقت) مي‌رفتم و کشاورزي مي‌کردم و از اين راه زندگي‌ام را مي‌گذراندم. قم که آمده بودند از راه تدریس در مدرسه حقاني و... امرار معاش مي‌کردند.

مادرتان با سبک زندگی زاهدانه آیت‌الله چقدر همراه بودند؟

شهاب‌الدین: مادر ما به‌خاطر موقعیت ممتاز پدرشان حضرت آیت‌الله نورالدین حسینی الهاشمی (از مراجع تقلید وقت) پیش از ازدواج، زندگی متمکنانه‌ای داشتند؛ چون مردم به خاطر سیادت و نفوذ سیاسی‌ ایشان، برایشان نذر می‌کردند. مثلاً یک باغ یک هکتاری در جایی خوش آب‌وهوا در شیراز را نذر ایشان ‌کرده بودند لذا زندگی متموّلانه‌ای داشته است. پدر ما، مادرم را از آن خانه به یک خانه صدمتری در قم آورده بود و البته در اینجا هم زندگی خیلی شیرینی داشتند. مادر ما خیلی اهل توسل بود. دعاهای توسلی که هر شب بعد از نماز می‌خواند را یادم هست. بعد از اینکه پدر به‌عنوان نماینده امام در استان فارس و امام‌جمعه شیراز منصوب شدند تا سال 1364 در یکی از اتاق‌های دفتر ایشان زندگی می‌کردیم! تا اینکه در حدود سال65 خانه کوچک قم را فروختند و با پول ارثیه‌ای که به مادرم رسیده بود در شیراز خانه‌ای خریدند.

خُلُق: پس اين خانه‌اي که پس از استعفا از امامت جمعه شيراز در محله قم نو داشتند با خانه قبل از انقلابشان يکي نيست؟

شهاب الدين حائري: پدر آن خانه قبل از انقلاب را به آقاي انصاري (مسئول دفترشان در شيراز) فروخته بودند. بعدها که ما بزرگ شديم و يکي‌يکي براي تحصيل علوم ديني از شيراز به قم رفتيم، پدرمان سعي کرد آن خانه را دوباره از آقاي انصاري بخرد. اخيراً آقای انصاری نامه‌ای به خط پدر برایم فرستاده و توضیح داده است که وقتی پدرتان شنید ما می‌خواهیم این خانه را بفرشیم، به من گفت: من مي‌خواهم اين خانه را از شما بخرم. من به ايشان گفتم اجازه بدهيد پول اين خانه را به قرض از دفتر برداريم. بعد که پول به دستتان آمد جایش بگذارید. ایشان مي‌گويد صبح که خواستم چک را به بانک ببرم ديدم نامه‌اي دستم رسيد که در آن نوشته بود:

« بسمه تعالي

جناب آقاي انصاري فرزند جبهه، عاشق حق، دشمن خود

بدان که من و تو فرزندان اسلاميم و تو به خاطر اسلام به پيش من آمدي و من به خاطر اسلام تو را بر ديگران گزيدم. نسبت به خانه مي‌داني که فرزندان من موقع ازدواج چهارمين آنها رسيده اگر امکانات داشتم سال اول بلوغ فرزندانم را براي ازدواج به سال دوم نمي‌انداختم ولي چه کنم بيش از يک مسلمان نمي‌توانم از بيت‌المال استفاده کنم. فرزندان من هم عزيزتر از فرزندان ديگر اسلام نيستند که امکان ازدواج و تهيه مسکن ندارند؛ به همين نداشتن مي‌سازم و از خير خريد منزل مي‌گذارم و از تزويج فرزندانم منصرف مي‌شوم. شما خانه خود را به هرکه خواستيد بفروشيد اگر خدا چيزي را قسمت کرده باشد با تقوي به من و فرزندانم مي‌رسد و اگر با تقوي قسمت نشد صبر با تمام تلخي‌هايش بهتر است. شما خودت خوب مي‌داني که بناي عذر و مکر با کسي ندارم به‌خصوص دوستي مثل تو و برادرانت؛ اگر نتوانستم نسبت به پول خانه اقدام کنم تا مطرح کردن آن پيش دوست ديرينم آقاي جنتي پيش رفتم و نشد. حال احساس مي‌کنم پول مربوط به آوارگان امانت است شما معامله را به هم بزن و از اين امانت استفاده مکن. ضرر را استقبال کن با تو در ضررت شريک مي‌شوم هرچند ميداني در آنچه وعده کردم مسامحه نکردم که مديون باشم و اگر بخاطر صبري که بر فروش خانه کرديد ضرري متوجه شما شد تا در راه خدا است جبران کرده و مي‌کند. بيا و همان‌طور که استادت بر خطر انحراف فرزندان جز صبر چاره ندارد و جز دعا وسيله‌اي نمي‌شناسد امانت حساب آوارگان به رسم امانت است. پسرم حساب تو که هميشه تلاشگرجبهه بوده‌اي از حساب آنکس که مجروحيت غير جبهه‌اي را براي دريافت کارت، نوعي ديگر نمود فرق دارد. مثل هميشه با شهامت و با قوت قلب سر را راست بگير خانه را بفروش و زمين را خريداري کن مرا هم در تقوا معين و ياور باش. در مخارج دفتر سخت‌گيري بيشتر کن و در کمک به طلاب مدارس که ممکن است به جهت فقر به دانشگاه روي آورند تلاش کن. جبهه من و تو الآن است و شب عمليات امشب و لحظه شروع عمليات اکنون و رمز آن الله اکبر؛ به بزرگي خدا اعتماد کنيم و از اين طمع شيطان بگذريم و با اعتماد به خدا به پيش رويم. خداوند من و ترا از لياقت شهادت محروم نفرمايد. محي الدين حائري»

نظام‌الدین: حاج‌آقا هیچ اندوخته‌ای نداشتند و بعد از آن سِمَت‌ها و شئون نمایندگی ولی‌فقیه و پس از سی سال به منزل قدیمی صدمتری که نیاز به تعمیر هم داشت، بازگشتند. این بازگشت به پایین‌ترین سطوح جامعه جزء نکات تأمل‌برانگیز است و می‌رساند که ایشان از برخی مسائل عبور کرده بودند. دیدن این جریان برای خیلی از دانشجوها و طلبه‌ها، درس اخلاق بود و برای مسئولان و روحانیان ارشد، تلنگری محسوب می‌شد تا به خودشان بیایند.

خُلُق: در خبرها خواندم که ایشان منزلی در یکی از روستاهای اطراف قم دارند و در آنجا به پرورش غاز مشغولند.

شهاب‌الدین: پدر ما ایده‌ها و تئوری‌هایی داشت. از جمله می‌گفت: انسانی که رو به کمال حرکت می‌کند باید مولد باشد. درباره مولد بودن در اقتصاد هم می‌گفتند: هر کسی باید بتواند حداقل چیزی در حد تخم مرغ را تولید کند. بر این اساس در منزلی که همسر دومشان در روستای طایقان (اطراف قم) داشتند، حدود صد عدد اردک پرورش دادند و در اوقات فراغت به آنجا سر می‌زدند.  

خُلُق: زمانی در تجلیل از همسر اول خود فرموده بودند: اگر همسر من نبود نمی‌دانستم بچه‌های من چطور بار می‌آمدند. آیا این سخن از باب تواضع بوده یا واقعاً مسئولیت‌ها و مشغولیت‌های علمی، اجرایی و تبلیغی ایشان فرصت رسیدگی به خانواده را از ایشان می‌گرفت؟

شهاب‌الدین: ایشان متمسک به فطرت بود و سعی می‌کرد، ارشادهایی داشته باشد؛ ولی به‌نظر من وقت کافی برای این امر نداشتند. البته بعدها این کم‌وقت‌گذاشتن برای فرزندان را بیشتر با محبت و بازی با نوه‌ها جبران می‌کردند.

نظام‌الدین: حاج‌آقا در دوره شاه، مدتی در تبعید و زندان و شکنجه بودند و طبیعی است که اگر مادر، قوی و رشید نباشد، بچه‌ها آسیب می‌بینند. در دوره بعد از انقلاب هم مسئولیت‌های اول انقلاب، نمایندگی مجلس و خطر ترور و بعد از آن هم، سفرهای متعدد به جبهه و مسائل مختلف دیگر با نقش خاص پدر در حفظ و تربیت چهارپنج بچه‌ هم‌خوانی نداشت؛ اما بچه‌ها از لحاظ معنوی و تربیتی بسیار تحت ‌تأثیر حاج‌آقا بودند؛ یعنی ممکن بود هنوز از سفر برنگشته دوباره به سفر بروند؛ اما در همان روز با محبتی که می‌کردند و گاهی با تمثیل‌ها و نکته‌ها و جمع‌کردن فامیل برای ناهار و صحبت‌های بعد از ناهار ایشان‌، کم‌بودنشان جبران می‌شد. بعضی وقت‌ها بچه‌ها را به طبیعت و کوه می‌بردند و بازی می‌کردند. گاهی پینک‌پنگ یا فوتبال می‌کردند و گاهی هم اهل تیراندازی بودند. ما بچه‌ها اهل ماهی‌گیری بودیم و گاهی شب تا صبح، قلاب می‌انداختیم تا ماهی بگیریم و ایشان با بچه‌ها همراه بودند. حاج‌آقا یک بار در نمازجمعه گفته بودند: من دیشب با بچه‌هایم تا نزدیک صبح ماهی‌گیری می‌کردم و جهتش این است که قبل از این که دیگران بچه‌هایتان را ببرند با بچه‌هایتان دوست باشید؛ حاج‌آقا به این علقه و ارتباط فوق‌العاده مسلط بودند.

خُلُق: از خود ایشان نقل شده و تصاویری هم در فضای مجازی منتشر شده که آیت‌الله حائری در حال آشپزی، پاک‌کردن سبزی و... هستند. انجام این قبیل کارها در چه سطحی بود؟

نظام‌الدین: در کارهای خانه، تا وقتی یادمان می‌آید، بیش از آشپزی کمک می‌کردند و از ظرف‌شستن یا مسائل دیگر هم ابایی نداشتند همچنین حاج‌آقا علاقه داشتند خودشان خرید بروند.

یک بار، دَه‌پانزده کیلو بادمجان را تا ساعت یک و دو شب، پوست کندند و سرخ کردند و گوشت را بارگذاشتند؛ چون فردایش سی‌چهل نفر از فامیل مهمان ما بودند. خودشان هم لذت می‌بردند. ایشان گاهی مقدار بسیار زیادی مواد ترشی یا مربا می‌گرفتند و با کمک دیگران این‌ها را درست می‌کردند و شیشه می‌کردند و به شاگردان روحانی یا فامیل هدیه می‌دادند. علت این کارها شاید یک روش‌ خاص برای خودسازی و مشغول‌کردن نفس هم بود یا اینکه مشغول تفکرات خودشان باشند و کاری هم کرده باشند. البته گاهی در هنگام انجام این کارها کار دیگری هم انجام می‌دادند؛ مثل بحث‌کردن. از طرفی برای ایشان سخت بود که همسرش ده سال در بستر بیماری باشد و شاید این کارها باعث رفع ناراحتی ایشان هم می‌شد.

خُلُق: ایشان چه زمانی مجدداً ازدواج کردند؟ این تصمیم خودشان بود؟

نظام‌الدین: همسر دوم ایشان، خاله ماست. ایشان به‌خاطر وضعیت زندگی‌شان و رفت‌وآمدها، از جهاتی به بچه‌ها نزدیک‌‌تر بودند. بنده یکی از پیشنهاد‌دهنده‌های این قضیه بودم؛ چون کسی بهتر از ایشان نبود که در این سن، حاج‌آقا را درک کند و بتواند با بچه‌ها تعامل کند و یک نوع بلوغ و پختگی هم داشته باشد. خاله ما قبلاً ازدواج کرده بود و فرزندش فوت شده بود و در کوران مشکلات و امتحان‌های مختلف از نظر ما یک نوع پختگی و جامعیت پیدا کرده بود. ایشان نزدیک به بیست سال مسئول واحد خواهران دانشگاه قم بودند و از نظر مدیریت و فضل هم وضعیت خوبی داشتند و بحمدالله در این چند سال در اداره امور دفتر به عنوان مشاور و مدیر، نقش اساسی داشتند؛ یعنی با حضور ایشان دفتر نظم پیدا کرد. بعد از آن دوران، ایشان در پیشرفت کارهای حاج‌آقا و حفظ سلامت ایشان مؤثر بود و حاج‌آقا می‌گفتند: ایشان مرا احیا کرد.

خُلُق: ظاهراً آیت‌الله حائری در تیراندازی هم مهارت خاصی داشته اند.

شهاب‌الدین: بله! در تیراندازی خیلی مهارت داشتند. این را باید از آقای مرتضی قربانی، فرمانده‌ لشکر اصفهان پرسید! حاج‌آقا امام‌جمعه که بودند تیراندازی خیلی می‌رفتند و با محافظ‌های خودشان مسابقه می‌دادند و بیشتر هم برنده می‌شدند. ایشان از فاصله سیصدمتری یک سکه را زدند. یک بار با آقای مرتضی قربانی مسابقه دادند و برنده شدند. با آقای اسدی، فرمانده سپاه شیراز، مسابقه می‌دادند و اهل مسابقه بودند و مهارت خاصی در تیراندازی داشتند. این نشان‌دهنده‌ آرامش اعصاب ایشان هم بود.

خلق: رابطه ایشان با اقوام چطور بود؟

شهاب‌الدین: در روایت هست که خداوند کمال انسان را در این می‌داند که انسان با کسی که از او قطع کرده، رابطه برقرار کند. پدر ما این سیره را دارا بود و خیلی هم اهل صله رحم بود؛ یعنی مثلاً در تهران بستگان را در ماه رمضان دعوت می‌کردند و اگر منزل جانداشت؛ قوم‌وخویش‌های مادری را در یک نوبت و فامیل پدری را در نوبتی دیگر دعوت می‌کردند.

خُلُق: اگر کسی احیاناً در محیط خانواده، حرمت ایشان را رعایت نمی کرد، برخوردشان چگونه بود؟

شهاب‌الدین: ایشان با احسان، دیگران را تأدیب می‌کرد. اگر کسی به ایشان بی‌مِهری می‌کرد، ایشان برای او هدیه می‌گرفت و خیلی مؤدبانه برخورد می‌کرد. در رابطه با همسر و فرزندان هم همین‌طور بود. اگر کسی بدی می‌کرد به‌سهولت این بدی را با خوبی جواب می‌داد و این ملکه ایشان بود.

خُلُق: اگر به‌فرض یکی از فرزندان کار اشتباهی می‌کرد که به خودش یا حاج‌آقا لطمه می‌خورد، چه می‌کردند؟

نظام‌الدین: حاج‌آقا تذکر می‌دادند و بچه‌ها هم می‌دانستند اگر جایی اشتباهی کنند و کار به قانون برسد ایشان تابع شرع و قانون خواهد بود که نمونه خیلی بارزش هم این است که زمانی، نسبت به بعضی از اطرافیان و مسئول‌دفتر سابق ایشان بحث‌های جدی مطرح شد و ایشان هم نظارت می‌کردند. چندین سال قبل، وقتی شایعات و شبهات مطرح شد ایشان نامه صریحی به آیت‌الله لاریجانی نوشتند و در آن نامه گفتند: درباره هرکدام از نزدیکان من که شبهه مطرح است، پیگیری کنید و اگر موردی پیش آمده، سخت‌گیری کنید و اگر تهمتی زده شده با آن شخص برخورد کنید. این را کسی می‌تواند بنویسد که خیالش از خودش راحت باشد؛ چون می‌داند اگر خلافی هم شده بدون اطلاع ایشان بوده است.

خُلُق: در نوع محبت‌کردن به فرزندان، داماد، عروس‌ها یا نوه‌ها ممکن بود این احساس بشود که حاج‌آقا کسی را بیشتر دوست دارد؟

شهاب‌الدین: ما که نمی‌خواهیم حاج‌آقا را قدّیس کنیم؛ بلکه همان چیزی که هست را باید بشناسیم. حاج‌آقا به ما یاد داده که آزاد باشیم. بله! پدر ما به بعضی از فرزندان، بیشتر محبت می‌کرد. ایشان این رویه را داشت؛ مثلاً نسبت به بنده همین‌طور بود. گاهی می‌گفتم: این‌قدر از من جلوی دیگران تعریف نکنید. نمی‌دانم شاید می‌خواست الگودهی کند.

خُلُق: آیت‌الله حائری از چه نوع غذاهایی استفاده می‌کردند؟ به غذای خاصی علاقه‌مند بودند؟

شهاب‌الدین: ایشان از لذت‌های دنیا لذت نمی‌برد. یک میوه خوشمزه رسیده‌ای را آن‌قدر تکه‌تکه می‌کرد و به این‌وآن می‌داد که به خودش نمی‌رسید یا یک غذای خوشمزه را به دیگری می‌داد. سبک زندگی پدر ما خیلی سالم بود و خیلی بر خودش تسلط داشت و غذاهای سالم استفاده می‌کرد؛ مثلاً سرخ‌کردنی نمی‌خورد. پیاده‌روی‌های طولانی می‌کردند و واقعاً هم جسم سلامتی داشتند؛ ولی ایشان سرطان گرفت و پزشکان گفتند: بین رنگ موی مصنوعی با سرطان ایشان ارتباط هست. پدر ما از حدود سی‌سالگی، محاسن خود را رنگ می‌زد و این کار حدود چهل سال ادامه داشت.

خُلُق: آیا درست است که رنگ‌کردن محاسن به درخواست همسرشان بوده است؟

شهاب‌الدین: نمی‌دانم؛ ولی چون همسرش ده‌پانزده سال از ایشان کوچک‌تر بود، دوست داشت ظاهرش جوان باشد و رنگ پیری در صورتش نباشد و خودش این‌گونه می‌پسندید. البته وقتی که دکتر او را درمان می‌کرد، حنا می‌زد و محاسن ایشان زرد و نازیبا شده بود و با تذکر اطرافیان، دیگر از حنا استفاده نکردند.

خُلُق: با توجه به امکانات مناسبی که در شیراز برای درمان ایشان وجود داشت، چرا به قم آمدند؟

نظام‌الدین: در شیراز امکانات بستری خوب است؛ اما آن روزهای آخر دوستان می‌گفتند: ایشان با اصرار شدید گفته بودند: مرا خدمت حضرت معصومه؟س؟ ببرید؛ یعنی من باید به قم برگردم. شاید ایشان از مسائلی خبر داشتند. درهرصورت با اصرار زیاد به قم آمدند.

خلق: آیا در میان کتاب‌های ایشان کتابی هم هست که حالت گفتاری نداشته باشد و به قلم خودشان نوشته شده باشد؟

شهاب‌الدین: ایشان کتابی به نام «فقه‌نامه سیاسی» نوشته‌اند که تنهاتألیف ایشان است و قبلاً هم باعنوان «الولایه» چاپ شده است؛ ولی الآن شاید در بازار نباشد. این کتاب به زبان عربی نوشته شده و ایشان حدود بیست سال پیش که دچار خونریزی معده شدند، احساس کردند که باید چیزی بنویسند و این کتاب را تألیف کردند و شاید ماه‌ها در حال نوشتن بودند. این کتاب به نوعی حالت وصیت‌نامه هم دارد.

خُلُق: آیا از ایشان وصیت‌نامه‌ رسمی هم باقی مانده است؟

نظام‌الدین: وصیت‌نامه رسمی نه؛ اما نکاتی در بیمارستان درباره امور دفتری و شخصی‌شان گفته‌اند که نوشته شده است.

Bookmark and Share
ایمیل مستقیم: info@salmanpress.ir
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: