کد خبر: ۳۰۲۴
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۱:۳۶
مصاحبه نشریه خُلُق با حجت الاسلام والمسلمین سید معزالدین حسینی الهاشمی
آقای حائری مصداق آیه‌های «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ» بود؛ چون در نماز خاشع بود و زکات علم خودش را با نشر آن بهخوبی می‌پرداخت و تردید ندارم که از لغو اعراض داشت

خُلُق: لطفاً خودتان را معرفی بفرمایید و کیفیت آشنایی‌تان با آیت‌الله حائری را بیان کنید.

بنده سید معزالدین حسینی‌الهاشمی فرزند آیت‌الله‌العظمی سید نورالدین هستم و آیت‌الله حائری داماد پدر ما بودند. جریان آشنایی و ارتباط نزدیک با آقای حائری برای بنده بسیار زیبا و شیرین است و سبب می‌شود که همواره به یاد ایشان باشم.

سال 45 یا 46 بود که یکی از بستگان ما گرایش مارکسیستی پیدا کرده بود. آنزمان این مسئله خیلی رایج بود. بنده هم شاگردی دبیرستانی ولی بامطالعه بودم. در یک مجلس خانوادگی که با این شخص و یک نفر دیگر سر یک ‌میز قرار گرفته بودیم، بین ما به‌آرامی بحثی  شروع شد. من اصلاً نمی‌دانستم افکار ایشان چیست. او جزء نابغه‌های ریاضی بود و با استفاده از قاعده‌های ریاضی مرا متقاعد کرد که در جهان هیچ نیازی به یک عنصر معنوی نیست و خود ماده حرکت خود را سوق می‌دهد و وجود خالق، ناظم، مدبّر و ربّ ضرورتی ندارد! حالِ سختی بر من پیدا شد. وقت نماز ظهر و عصر هم گذشته بود. از مادر ایشان اجازه گرفتم و به یکی از اتاق‌ها رفتم. آن‌روز نماز خوبی نصیبم شد و در سجده نماز، بی‌اراده گریه می‌کردم و می‌گفتم: خدایا من هرچه در توانم بود، ارائه کردم. الآن تو باید دست مرا بگیری و چهل روز هم با خدا قرار گذاشتم که با همین حالِ توجه از او بخواهم و او مشکل مرا حل کند. در این چهل روز به‌سراغ برخی از علمای شهر رفتم. دیدم هیچ‌کس نمی‌تواند سؤال مرا تصور کند چه رسد به اینکه پاسخ بدهد! روز چهلم بود و حالم خیلی بد بود و یک نزاع و کشمکش عجیبی در باطن من حکم‌فرما بود. رفیقی داشتم. موضوع را به او گفتم. او گفت: من یک نفر را می‌شناسم که مسائل‌روز را خوب متوجه می‌شود. من با ایشان به یک بالاخانه بسیار محقرِ گلیم‌فرش، خدمت آیت‌الله حائری رفتیم.

خلاصه آن‌روز اولین سؤالم از آقای حائری این بود که: آیا اجتهاد در اصول‌دین واجب است؟ گفتند بله. البته نه در حد فیلسوف‌ها و به عمق مسائل پی‌بردن! بلکه همین‌که مثلاً یک کشاورز در مزرعه، رویِش گیاهان و تأثیر آب و آفتاب را بر بذر می‌بیند و باور پیدا می‌کند که این عالم با این نظم و نظام، خدایی دارد، کافی است و همین اجتهاد است. این خیلی پاسخ قشنگی بود که اجتهاد، به‌تناسب ظرفیت و استعداد افراد است و اثر خوبی روی من گذاشت؛ ولی سؤال‌های اصلی‌ام مانده بود. مقداری تأمل کردم و بعد پرسیدم: آیا ریاضیات مطلق است؟ یعنی اگر پاسخ یک مسئله بر اساس ریاضی مطرح شود، آیا پاسخ، قطعی است؟ ایشان گفتند: بله و بلافاصله ادامه دادند: لَبِرِنتیف در مقدمه ریاضی آنالیز می‌گوید: این علتش این است که ریاضیات انتزاعی است؛ یعنی هیچ ضرورت و لزومی ندارد که ریاضیات با جهان واقع، تطابق داشته باشد؛ بلکه ممکن است منطبق باشد یا نباشد. ایشان شش قانون درباره تعریف بی نهایت در ریاضی عالی را توضیح داد که من خلع سلاح شدم.   

از خوش‌حالی حالتی در من پیدا شد که واقعاً شگفت انگیز بود و اگر شرم حضور، جلوی من را نمی‌گرفت، همان‌جا به سجده می‌رفتم و شکر به‌جا  می‌آوردم. در یک‌لحظه همه رشته‌های آن فرد را با این سخن به‌هم ریختند. ایشان لَبِرِنتیف را که سفیر روسیه در ایران بوده و بسیار آدم باسواد و عجیبی بود، می شناختند. بعدازآن دیگر من چه به‌صورت خصوصی و چه باحضور جدی‌تر در جلسات مسجد شمشیر‌گرها با ایشان خیلی مأنوس شدم.

خلق: آقای حائری متوجه حال شما قبل و بعد این گفتگو بودند؟

آن روز که آقای حائری این کلمه را می‌گفت، ضرورتاً متوجه نبود که پاسخ من متوقف بر این تعبیر است. من در عمرم موارد دیگری هم از ایشان دیده‌ام که خواست خدا بر زبانش جاری می‌شد. علتش هم این بود که ایشان یک نوع بی‌نفسی، خالی شدن از خویش و اتصال به حقیقت هستی در وجودش بود. من مشابه این حالت را در ایشان زیاد دیده بودم. این حالت وقتی بروز می‌کرد من می‌فهمیدم که این دیگر آیت‌الله حائری نیست که حرف می‌زند بلکه خدا اسباب هدایت را بر زبان او جاری می‌کند. من در زمان حیاتشان در مصاحبه دیگری هم گفته‌ام که آقای حائری وقتی وصل می‌شد، موجود دیگری می‌شد. مثلاً در تاریخ 7 تیر 1364 که می‌خواستند نمازجمعه ایشان را به هم بریزند از جمله اوقاتی بود که وصل بود. اصلاً آن سر و صداها رویش تأثیر نمی‌کرد. خطبه‌اش را خیلی خوب خواند. وقتی هم در وسط صحبت‌هایش شعار می‌دادند: «مرگ بر تو!» پاسخ می‌داد: «إن‌شاءالله! إن‌شاءالله!». این نشان دهنده رهایی از شرایط ظاهریه و توجه به حقیقت است.        

خلق: آیت الله حائری چقدر بعد از آشنایی با شما و چگونه با خواهرتان ازدواج کردند؟

اولین دیدار ما  در سال 1346 اتفاق افتاد و ظاهراً پایان همان‌ سال ایشان با همشیره ما ازدواج کردند. ماجرا از این قرار بود که کتابی خطی در کتابخانه مرحوم پدر ما وجود داشت که بعدها هم گم شد. در این کتاب دستور نمازی بدین مضمون شرح داده شده بود که اگر چهار شب جمعه بعضی سوره‌های قرآن و نمازی را بخوانید، در شب جمعه چهارم میت مورد نظر اگر فتوحاتی داشته باشد به خواب شما می‌آید. مرحوم والده ما این نماز را مخصوصاً برای تصمیمات بزرگ می‌خواند. بعد پدرمان به خوابش می‌آمد؛ با او صحبت می‌کرد و به مشکلاتش جواب می‌داد. وقتی زمان ازدواج همشیره دوم ما رسید شخصی تحصیل کرده از خانواده‌ای اصیل و مذهبی که پدرش هم از مریدان مرحوم پدرمان بود به خواستگاری ایشان آمد؛ واقعاً همه شرایط را برای ازدواج داشت. اما والده ما این نماز را خواند. در نتیجه مرحوم آقا به خوابش آمد و گفت: یک سال صبر کنید! لذا والده ما صبر کرد و آن شخص هم کم‌کم ناامید شد. قبل از پیروزی انقلاب هم به سازمان مجاهدین خلق پیوست و بعد هم اعدام و یا کشته شد. حدود یک سال بعد از آن خواب، آقای صحرایی به دیدار آقای حائری رفته و پرسیده بودند: چرا ازدواج نمی‌کنید؟ گفته بودند: شرایط من مهیا نیست. پاسخ داده بودند: خدا با شما تعارف دارد که می‌گوید من از فضل خودم شما را غنی می‌کنم؟! وقتی ایشان سکوت می‌کنند، آقای صحرایی می‌گوید: آقا سید نورالدین یک دختر آماده ازدواج دارد. خوب است که مراجعه کنید. ایشان تأمل می‌کند و می‌گوید: آقا سید منیرالدین [اخوی مصاحبه شونده] نجف هستند. من به کجا مراجعه کنم؟ آقای صحرایی هم می‌گوید: به آقا معزالدین مراجعه کنید. به هر حال آقای حائری دقیقاً سر یک سال به خواستگاری خواهر ما آمدند. چون مرحوم آقا این وعده یک ساله را داده بودند، دل والده ما گرم بود و اطمینان خاطر داشت. به هر حال آیت‌الله حائری با همشیره ما ازدواج کرد تا اینکه بعد از رحلت خواهر ما، چون آقای حائری متألم و کم‌غذا شده بودند خانواده آقای حائری مراجعه کردند و چند سال آخر حیات ایشان نیز همشیره دیگر ما خدمت و رسیدگی به ایشان را بر عهده گرفتند.            

خلق: اشاره به زندگی ساده و بی‌آلایش ایشان کردید. این سادگی واقعی بود یا بخاطر ملاحظات اجتماعی؟

ایشان حساس بودند که زندگی تشریفاتی نداشته باشند و زندگی پایین‌تر از متوسط مردم داشته باشند و این منش را تا پایان عمر ادامه دادند. او زاهد بود؛ ولی متزاهد نبود. اصلاً قصدش نمایاندن زهدش نبود و بر این اساس رشد کرده بود. پدر ایشان مرحوم آیت‌الله آشیخ‌عبدالحسین هم همین خصوصیت را داشتند. برخی از پدر ما پرسیده بودند که: علم شما بیشتر است یا آیت‌الله آشیخ‌عبدالحسین؟ پدر ما به آن‌ها گفته بود: ایشان به راه‌های آسمان واقف‌ترند تا به راه‌های زمین! و این خیلی تعریف بزرگی است و همین‌طور هم بود. مرحوم آقای محی‌الدین حائری تربیت را هم از پدر و هم از مادر دیده بود. یک نوع بزرگ‌منشی که در مادرشان نهادینه شده بود در ایشان هم وجود داشت. در عین زهد، اهل ظهور زهد نبود. ایشان کم لباس داشتند و گاهی لباس شسته تمیز نداشتند و قبل از نماز‌جمعه لباس را می‌شستند و بعضی‌وقت‌ها  لباس نمناک به تن می‌کردند؛ مثل مولا امیرالمؤمنین؟ع؟. ایشان در زهد کم‌نظیر بود. دو لباس بیشتر نداشت و بقیه‌اش را مثل چیزهای خوب دیگری که برایش هدیه می‌آوردند فوراً هدیه می‌داد. ازجهت انس و حشرونشر به‌جرأت می‌گویم که غیر از فرزندان ایشان کسی نمی‌تواند ادعا کند که مانند من با ایشان حشرونشر داشته است. بنده به‌جز زندان‌ها غالباً درکنار ایشان بوده‌ام؛ حتی زمانی که ایشان در فومن تبعید بودند.

خلق: مبارزات آیت الله حائری علیه رژیم سابق در چه سطحی بود؟

اینکه آقای حائری یک عنصر مبارز بود، برای ما واضح بود اما من بعداً از برخی حوادث سطح این مبارزه را مطلع شدم. در سال 1350 بنده با دوستانی هم‌بند شدم که دو نفرشان جزو گروهی بودند که ایشان تشکیل داده بود. کار این گروه این بود که سخنرانی‌های حضرت امام را روی نوارهای ریلی ضبط می‌کردند؛ بعد قوطی واکس را می‌خریدند و این نوارها را درون آنها جاسازی کرده، پخش می‌کردند. مرحوم حق‌خواه و مرحوم ذاکری از جمله افرادی بودند که در این تشکیلات حضور فعال داشتند.  

خلق: کمی از ماجرای تبعید و نیز زندان‌های ایشان برای خوانندگان ما صحبت بفرمایید.

حضرت آیت‌الله حائری چندبار دستگیر و زندانی شدند. در آخرین‌زندان در شیراز جزو کسانی بودند که بیشترین شکنجه را دیدند. ساعت‌های متوالی به ایشان دست‌بند قَپونی می‌زدند و سطل شن آویزان می‌کردند. ‌این شکنجة بسیارسختی است. من شکنجه با دست‌بند قَپونی را تجربه کرده‌ام و انگشتم دررفت و جای دست‌بند تا سال‌ها در دستم پیدا بود. آن‌موقع شنیدم به اندازه‌ای زمان این شکنجه روی ایشان طولانی انجام شده بود که پوست وسط سینه ایشان شکافته شده بود و روی استخوان‌بندی ایشان هم اثر کرده بود. آقای حائری را به بخش عمومی زندان نمی‌آوردند؛ بلکه در تمام مدت در شکنجه‌گاه ساواک بود.

پس از آن بلافاصله به فومن تبعید شدند. در آنجا ابتدا به مدرسه‌ای رفتند و وقتی خبر تبعید ایشان به آیت‌الله بهجت؟ره؟ ‌رسید، ایشان به یکی از بستگانشان فرموده بودند: یکی از بزرگان به آنجا تبعید شده و ایشان داماد یکی از شخصیت‌های بزرگ تشیع است، بروید ایشان را بیاورید، اگر منزل ما را پسندیدند آن منزل را در اختیار ایشان بگذارید و این‌گونه شد که در آن‌مدت در یکی از اتاق‌های آن خانه که البته مستقل بود، ساکن شدند و در اتاق دیگر نیز همشیره آیت‌الله بهجت؟ره؟ زندگی می‌کردند.

خلق: پس از تبعید، به شیراز برگشتند؟

بعد از این سختی‌ها ایشان به قم پناه آورد. در قم آرامش و آسایشی نصیب ایشان شد و ظاهراً ساواک شیراز هم راضی بود که ایشان به شیراز نیایند تا محور فکری جوانان شیراز نشوند.

در قم ابتدا منزل حاج‌علی انگوری در اختیار ایشان قرار گرفت. بعد از مدتی حاج‌علی فوت کرد و ورثه او برخورد نازیبایی کردند تا آقای حائری را بلند کنند. بعد ایشان خانه حاج‌نظر را در خیابان مولوی اجاره کردند. در آنجا به همشیره ما خیلی سخت می‌گذشت. دستِ همشیره ما مشکل پیدا کرده بود و شاید شکسته بود و لباس بچه‌ها را می‌شست. زن صاحب‌خانه یک‌روز آمده بود و پرسیده بود آیا شما سید هستید؟ همشیره ما گفته بود: بله سید هستم. او هم منقلب ‌شده بود. آقای حائری در خواب می‌بینند که حضرت زهرا؟س؟ به ایشان فرمودند: این فرزند من در خانه توست، چرا رسیدگی نمی‌کنی؟ و از آن به بعد ایشان در کارهای خانه کمک می‌کردند. آقای حائری این جریان را در کنار سنگ‌قبر مرحوم همشیره به شعر درآورده و نوشته بودند. منزل شخصی آقای حائری در قم که حدود صد متر است، حاصل دو ارادت بود: یکی ارادت حاج‌حسین انصاری که خودش و بچه‌هایش آقای حائری را خیلی دوست می‌داشتند و یکی دیگر هم ارادت آقایان قدوسی و شهید بهشتی بود. وقتی این دو بزرگوار مطلع شده بودند که ایشان خانه‌به‌دوش است با کمک آقای انصاری پول خرید منزل را تأمین کردند و چقدر در شیراز علیه ایشان راجع به این منزل که آن‌زمان در مستضعف‌‌نشین‌ترین بخش قم بود، صحبت کردند!

شاید بتوان گفت: علت اینکه ایشان سعی کردند زمان ارتحالشان در قم باشند و در اینجا دفن شوند، روایتی باشد که راجع به دفن در قم است و نیز حس تعلق و خدمتگزاری ایشان نسبت به حضرت معصومه ؟س؟ همچنین عنایات خاص آن حضرت به ایشان؛ مانند همین خانه و... و نیز سکون و آرامشی بود که در قم پیدا کرده بودند.

خلق: غیر از بحث راه‌انداختن گروه و توزیع نوارهای امام موسی صدر، چه کارهایی در مبارزه انجام می‌دادند؟

آن‌زمان کار مبارزاتی منحصر در پخش اعلامیه و نوار بود؛ ولی آقای حائری بعد از همین گروه کوچکی که داشتند، مبارزات خودشان را با سخنرانی و عرضه مطالب به نسل جوان ادامه می‌دادند.

بعد از اینکه گروه از هم ‌پاشید ایشان دیگر سراغ تشکیلات و جریان‌های مخفی نمی‌رفت و سخنرانی جهت‌دار می‌کرد و در بین جوانان شیراز محوریتی خاص پیدا کرده بود. درواقع سبک ایشان در مبارزه، با دیگران متفاوت بود؛ آقای حائری زمینه‌ساز فرهنگی بودند؛ یعنی کسی‌که پای بحث ایشان می‌آمد بعد از مدتی به یک تحلیل‌گر تبدیل می‌شد. شاگردان نخبه هم در جلسه‌های خصوصی‌تر آقای حائری شرکت می‌کردند.

خلق: یعنی صحبت‌های ایشان بُعد فرهنگی داشت؟

روح مبارزه در آن بحث‌های فرهنگی بود. شجاعت‌بخشیدن و تربیت نفوس انقلابی اصل‌کار بود؛ ولی کار، شکل فرهنگی مؤثر داشت. یکی از رفقا تعریف می‌کرد: یک روز مأموران شاه می‌خواستند شخصی را دستگیر کنند که  آقای حائری مثل شیر آمد و مچ دست مأمور را گرفت و به او گفت: او را رها کن! آقای حائری در تربیت نسل، خیلی مؤثر بودند. کسانی که در جلسات ایشان شرکت می‌کردند در بسیاری از کارهایی که در سطح شیراز انجام شد، نقش داشتند؛ بدون اینکه هیچ‌ربطی به تشکیلات یا سازمانی داشته باشند. خلاصه ایشان فقط کار فرهنگی می‌کردند و در این کار فرهنگی، طرح راهبردی ایشان این بود که شخصیت‌هایی طراح، تربیت بشوند و آن‌ها بروند و وظیفه خود را انجام دهند. تا پایان عمر هم همین روش را ادامه دادند؛ یعنی کار فرهنگی عمیق و مؤثر با تأثیر جدی بر شخصیت‌هایی که اطراف ایشان بودند.

خلق: با وجود شخصیت‌های مبارزی که در شیراز بودند؛ سطح و نوع فعالیت‌های آقای حائری در مقایسه با دیگران چگونه بود؟

تأثیر مستقیم هیچ‌کدام بر جوان‌ها به اندازه آقای حائری نبود. مثلاً حضرت آیت‌الله محلاتی به‌عنوان یک مرجع در معرض مستقیم بحث با جوان‌ها نبودند؛ البته پسر ایشان تنها کسی بود که جلسه‌هایش جوان‌پسند بود؛ ولی با جلسات آقای حائری خیلی فرق می‌کرد. بحث آقای حائری بحث نقل از کتاب نبود؛ از درون می‌جوشید. او حرف‌های متفاوتی می‌زد و یکی از توانایی‌های ایشان که در حد نبوغ بود مثال‌آوری ایشان بود. ایشان با تمثیل، موضوعات معقول را محسوس می‌کرد. آخرین مثالی که آوردند این بود که دو طرف زیپ را به جناح چپ و راست و اتصال‌دهنده آن را به‌ رهبری تشبیه کردند؛ چون رهبری هر دو جناح را به‌هم متصل می‌کند. این نوع تمثیلات واقعاً یک توانایی شگفت‌انگیز بود یا بیان ایشان، بیانی بود که برای نسل جوان خیلی واضح و مثل آب‌روان بود و جوانان آن را می‌نوشیدند نه اینکه فقط گوش کنند. گاهی صحبت‌های آقای حائری احساس وجود خدا را در انسان ایجاد می‌کرد؛ چون جامعه و فرد همواره بیش از اینکه به اثبات وجود خدا نیاز داشته باشد به احساس وجود خدا نیاز دارد و ایشان می‌توانست با چند جمله یک فضای معنوی ایجاد کند که انسان یک احساس حضور عمیقی در خود بیابد و روح توکل در جانش دمیده شود. مرحوم میرعبدالعظیمی چند‌بار به من گفت که خصایص ایشان همان خصایص نوّاب صفوی است. نوّاب، آدم‌ می‌ساخت؛ آدم‌ها را زنده می‌کرد. واقعاً آقای حائری هم همین‌طور بود، با این تفاوت که نوّاب حرکت مسلّحانه داشت؛ ولی آقای حائری به احیای شخصیت‌ها و محیط‌ها می‌پرداخت و واقعاً هم کار بزرگی انجام شد.

خلق: بنابراین طبق نظر حضرت‌عالی ایشان در بعد فرهنگی انقلاب دارای رتبه اول در شیراز بودند. در بعد سیاسی چطور؟

بالاخره میدان ایشان میدان انقلابِ امام بود. همه این را می‌دانستند. رژیم شاه به‌طور دائم بهانه‌گیری می‌کرد و ایشان را دستگیر می‌کرد و ایشان با کمال قدرت ادامه می‌دادند. نفسِ این حضور، تأثیر سیاسی هم داشت؛ ولی آقای حائری مستقیم وارد این مسائل نمی‌شدند.بعد از انقلاب هم ایشان تا پایان عمر، بدون تردید روی مسائل اصلی انقلاب؛ مانند علوم انسانی، ثبات پول، بهره در بانک‌ها و... حساسیت داشتند. آقای حائری درحال به پیش‌بردن یک حرکت فرهنگی بود که عمق آن انسان‌سازی بود و تجربه کار تشکیلاتی‌ ایشان منحصر به قبل از انقلاب بود؛ اما از یک جایی تصمیم گرفتند که دیگر راهبرد زندگی‌ و استراتژی حیات مبارزاتی‌شان را مبارزه شجاعانه فرهنگی قرار دهد که قطعاً در جهت انقلاب بود.

خلق: در رابطه با بعد معنوی ایشان و سیر‌وسلوکی که ایشان داشتند، بیشتر توضیح دهید.

نماز آقای حائری ؟ره؟ خیلی نماز خوبی بود. چه نمازهایی که ایشان در خلوت‌ها می‌خواند. من خیلی سعی می‌کردم که نمازشب‌های ایشان را ببینم و ایشان متوجه نشوند؛ واقعاً نماز ایشان با حضور قلب و غرق معنویت بود و از همین هم جان می‌گرفت. به شخصی گفته بودند: همان‌طورکه موبایل به شارژ نیاز دارد، نماز هم شارژ باطن انسان است. انسان در طول روز باطنش خسته و ناتوان می‌شود و اگر نماز درست خوانده شود، آن باطن قوی شود. نماز ایشان همین‌طور بود. خیلی سعی می‌کردند نمازشان را در پنج وقت بخوانند. این نوعی محافظت است و یک مقدمات داخلی و خارجی برای حضور قلب می‌خواهد و ایشان این را هم داشت. هر کدام از این پنج وقت هم مهیا شدنش واقعاً مهیا‌ شدن بود. بعد از تطهیر وضو می‌گرفت و آرام‌آرام برای نماز آماده می‌شد.

خلق: پس می‌توان این‌گونه برداشت کرد که شاید یکی از علت‌هایی که ایشان در شیراز امامت‌جماعت مسجدی را به عهده نگرفتند، این بوده است.

ایشان هیچ‌وقت به امام‌بودن حاضر نمی‌شد تا وقتی که سِمَت امام‌جمعه را به او محوّل کردند. وقتی ما اصرار می‌کردیم، می‌گفت: من به اندازه کافی جلوی مردم ایستاده‌ام و این هم جزء تأملاتی است که ایشان در باطن نفس خودش داشت.

خلق:  فرمودید در دوران تبعید، آیت‌الله‌العظمی بهجت ؟ره؟ به ایشان عنایت فرمود و منزل خود را در فومن در اختیار ایشان گذاشت. ارتباط ایشان با آیت‌الله‌العظمی بهجت ؟ره؟ حفظ شد؟

بله دیدار داشتند؛ ولی خیلی‌زیاد و منظم نبود. معنویات ایشان از برادر و پدرشان بود. مرحوم پدر ایشان یک چهره بسیار معنوی بود. اخوی‌شان هم مرحوم آیت‌الله صدر‌الدین حائری با اهل معنا زیاد مرتبط بود و همسر ایشان خواهر مرحوم آقای پهلوانی بودند.

آقای حائری مصداق آیه‌های «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ  وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ  وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ» بود؛ چون در نماز خاشع بود و زکات علم خودش را با نشر آن بهخوبی می‌پرداخت و تردید ندارم که از لغو اعراض داشت و حتی اگر تنوع خاصی هم در غذا می‌دادند برای تأثیر آن بود و لغو نبود یا ایشان اهل شعر و مشاعره بود و شعرهای حافظ و سعدی را از حفظ داشت و جالب است بدانید ایشان سال‌ها سعدی را بر حافظ مقدم می‌دانست؛ ولی در نهایت ایشان حافظ را از همه لحاظ در شعر مقدم بر سعدی پذیرفت.

این مسائل عمومی بود؛ ولی به طور خاص شاید اولین تربیت ایشان از آشیخ‌صدرالدین بود؛ ولی با آمدن ایشان به قم قضیه چیز دیگری شد.

خودشان نقل کردند که در قم ذهنم پر از مسئله در ارتباط خدای بزرگ با خلقت بود. گل‌های میخک یکی از جلوه‌های زیبای خلقت خداوند متعال است. ایشان می‌گفت: کنار باغچه نشسته بودم و گل‌ها را نگاه می‌کردم. حال عجیبی به من دست داد. یکی را چیدم و به حجره آمدم و یک ساعت روی این گل گریه کردم.

آغاز تحولات بزرگ روحی ایشان از قم  بود؛ البته کسانی هم در این مسئله مدد کردند که اولین نفر آقای دولابی و دومین نفر شاید آقای یعقوبی بود. ایشان با دیگران از اهل معرفت؛ مثل مرحوم کشمیری هم انس داشتند.

این اواخر با افراد معنوی دیدارهای بسیار محدود خصوصی داشتند؛ ولی آنچه در آغاز برایشان ظاهراً موثر بوده دیدارهای طولانی‌تر و مؤثرتر مرحوم دولابی بوده است. ایشان نسبت به شخصیت‌هایی که حالات معنوی داشتند، خیلی حساس بود و این افراد را کشف می‌کرد و با آنها طرح رفاقت می‌ریخت؛ مانند مرحوم آشیخ‌عبدالله بختیار(پیاده) که در این تردید نیست که ایشان طی الارض داشت. ایشان یکه‌شناس بود آدم‌های این‌طوری را انتخاب می‌کرد و اصلاً هم مریدومراد‌بازی نبود؛ بلکه مثل رفیق، چیزی می‌گفتند و می‌پرسیدند؛ ولی ایشان برداشت‌های عمیق و مؤثری از حالات و رفتارهای آن‌ها داشت.

مصاحبه از رضا صنعتی

Bookmark and Share
ایمیل مستقیم: info@salmanpress.ir
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: