کد خبر: ۲۶۵۵
تاریخ انتشار: ۲۴ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۱
مصطفی علوی:

خاطرات کتبی و شفاهی مردان و زنان تاریخ‌ساز انقلاب و پیشتازان نهضت اسلامی ملت بزرگ ایران، سرشار از گفته‌ها و ناگفته‌های تلخ و شیرین و حوادث شورانگیز پر نشیب و فراز است. تنها در دل این نوع خاطرات است که ارزش مردان مرد و نقش آفرینان میانه‌ی میدان انقلاب فهمیده می‌شود. کسانی که در روزهای غربت و تنهایی چوبه‌ی دار خویش را بر دوش کشیدند و با نثار جان، مال و فرزندان خود، مشعل‌های فروزان هدایت ملت خویش شدند.

 از جمله شخصیت‌‌‌های سترگ و فداکاری که رد پای او را می‌توان تقریبا در کتب خاطرات منتشر شده‌ی مبارزان قبل از انقلاب یافت آیت‌‌الله هاشمی رفسنجانی است. او جزو معدود رهبران و پیشقراولان مبارزات نهضت روحانیت است که نقشی پررنگ و منحصر به فرد در تکوین تاریخ انقلاب اسلامی داشته است. کتاب «گوشه‌ای از خاطرات حجت الاسلام والمسلمین سید محمود دعایی» که به اهتمام گروه تاریخ «موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)» منتشر شده است، نقاط ناگفته‌ای از این فرزند صدیق امام راحل و برادر دلسوز مقام معظم رهبری دارد که به نقل آن از باب یک نکته از هزاران می‌پردازیم:

«در آن زمان آقای هاشمی رفسنجانی به اروپا و آمریکا و قسمت‌‌های مختلف خاورمیانه سفر کرده، به سوریه آمده بود و قصد داشت که به عراق هم بیاید و با امام دیدار کند. ایشان در خلال این سفر شناسایی شده و لو رفته بود و همه می‌دانستند که آقای رفسنجانی کجا است و با سازمان و گروه‌ها و تشکیلات مبارزاتی ارتباط دارد. طیف‌های مختلف مذهبی و غیرمذهبی یقین داشتند که آقای هاشمی اگر به ایران برگردد دستگیر می‌‌شود. به همین دلیل اصرار داشتند که ایشان در خارج از کشور بمانند و به خاطر شخصیت و موقعیتی که دارند یک حالت محوری پیدا کنند و عامل تشکل گروه‌ها و سازمان‌های از هم گسیخته مذهبی شوند.

در آن زمان در خارج از کشور تشکل‌های گوناگونی بود، علی‌الخصوص بعد از انحراف سازمان و اعلام مواضع جدید، خیلی از گروه‌های اسلامی دچار خلاء شده و از درون دچار گسیختگی شده بودند. و لازم بود که شخصیتی به عنوان محور در مرکز فعالیت‌ها قرار گیرد تا آنها تجدید قوا کرده و به دور هم گرد آیند. به هر حال عده زیادی تاکید داشتند که آقای هاشمی رفسنجانی در خارج از کشور بماند و محوریت مبارزات اسلامی و تشکیلات مذهبی را بر عهده بگیرد. اما آقای هاشمی به این نتیجه رسیده بودند که ماندنشان در خارج و درگیر شدن با این مباحث بی‌ثمر است و تنها فعالیت ایشان تشکیل جلسات گوناگون با گروه‌های اسلامی و صحبت کردن با آنهاست. بنابراین تصمیم گرفت به بغداد بیاید و خدمت امام برسد. فکر می‌کنم تابستان 1354 شمسی بود.

ایشان پس از بازگشت از سوریه و رسیدن به بغداد با من تماس گرفت. ما پس از دیدار و روبوسی عازم نجف شدیم. آقای رفسنجانی برای شناخته نشدن لباس روحانی به تن نداشت و فقط با یک شلوار و بلوز آستین کوتاه سفر می‌کرد اما پس از ورود به نجف معمم شد. اول وارد منزل حاج آقا مصطفی شدیم. برخورد آن دو نفر با هم دیگر بسیار زیبا و دیدنی بود. سپس به اتفاق نزد امام رفتیم. امام از دیدار آقای هاشمی خیلی خوشحال شدند. به هر حال زندگی در غربت خیلی سخت بود. آن ایام برای امام ایام تنهایی و بی‌خبری بود. انحرافاتی که در درون تشکل‌ها، سازمان‌ها و گروه‌های مبارز مسلمان ایجاد شده بود نوعی پیروزی کاذب برای رژیم شاه پدید آورده و با توجه به ادعاهای قبلی رژیم که در تبلیغاتش می‌گفت اینها گروه‌های مارکسیستی و مارکسیست اسلامی‌اند که این طور عمل می‌کنند، نوعی پژمردگی هم در درون مبارزان به وجود آمده بود.

البته امام از این که از ابتدا در برابر چنین گروهی موضع گرفته بودند و فریب آنها را نخورده و آلوده نشده بودند خوشحال بودند ولی به هر حال آن چه بر سر جریانات و مبارزات اسلامی می‌آمد ناراحت کننده و تاسف‌بار بود.

خوب، در این شرایط دیدار یار و آشنای دیرین دلگرم کننده بود. امام به مثابه این که فرزند دلبندش و صمیمی‌ترین دوست خودش را دیده آقای هاشمی را خیلی گرم و صمیمی در آغوش گرفته و بوسیدند. آقای هاشمی هم که بغض راه گلویش را گرفته بود دقایقی از شادی و شعف این دیدار، اشک ریخت، به طوری که نمی‌‌توانست حرف بزند. ما هم که ناظر بودیم در این لحظات اشک می‌ریختیم.

پس از تعارفات اولیه نشستیم و شروع به گفتگو کردیم. ده دقیقه‌ای طول کشید تا فضا، فضای آرامی شد. آقای هاشمی شروع به صحبت کرد و ابتدا از تفضلاتی که خداوند کرد و امام را مصون نگه داشت شکرگذاری کرد. علی‌الخصوص از عدم حمایت امام از سازمان مجاهدین خلق نام برد. امام گفتند: بله، اوایلی که اینها آمدند احساس کردم که سرانجام آنها به راه دیگری منتهی خواهد شد و به سلامت روحی و فکری و استقامت در راه معتقدات دینی و اسلامی آنها امیدی نداشتم. البته کسانی که مورد قبول‌اند، به دلیل تشخیصی که داشتند و تکلیفی که احساس می‌کردند، از آنها حمایت کردند، انشاءالله معذور و ماجور باشند.

امام نه شماتت کردند و نه تخطئه کردند. تعبیر آقای هاشمی این بود که همه لغزیدیم، غیر از شما. خداوند مقدر کرده بود که وجود نازنین شما مصون بماند و به عنوان یک حجت، حجت بالغه، پاک بمانید و آلوده به انحراف گروهی که ما را فریب داده، نشوید. ایشان مسائل دیگر را خدمت امام گفتند و سرانجام به عرض ایشان رساندند که من تشخیص داده‌ام که برگردم به ایران و برگشتن من یقینا به دنبالش زندان خواهد بود ولی ترجیح می دهم به عنوان یک روحانی مبارز و مقاوم در زندان های رژیم شاه مقاومت کنم تا در بیرون، برای این که روحیه مردم قوی شود و احساس نکنند که مبارزه رها شده است و از این که در خارج از کشور دچار روزمره گی و کارهای بیهوده شوم، بیزار و گریزانم. امام ایشان را دعا کردند. به اتفاق آقای هاشمی از خدمت امام خارج شدیم. آقای هاشمی لباس خود را عوض کردند. با مینی بوس به کاظمین و به همان حسینیه ای که من اتاق داشتم رفتیم و ایشان استراحت کرد. هوا گرم بود و برای این که ایشان مدتی استراحت کند پنکه ای تهیه کردم. پس از استراحت به بیروت و سوریه رفتند و از آنجا عازم ایران شدند. (ص 125 الی 128)

Bookmark and Share
ایمیل مستقیم: info@salmanpress.ir
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: